امید یک نسل
گویا با خدا بود فامیل او که این کیش دارد و من نه . ا ز کفر من تا کیشتان راهی بجز تدبیر نیست
از مرگ هراسم نیست گاهی" سکوت " علامت رضایت نیست .... شـــــایــــد کـــــــسی دارد خفه می شود پـشت سنگینی یـک بـغـض.... نترس حوّا سیب را با عشق گاز بزن.... آدم ارزش بهـشت را نداره باید تو رو پیدا کنم
لالهها باور کنید من خود، به چشم باز دیده ام از زمین لالهها نمیجوشند لالهها را میکارند، و آنان را در بازار مکاره میفروشند همانگونه که شهیدان را در مقاطع تاریخ تنها گرگها نیستند که لباس میش میپوشند! گاهی پرستو ها هم لباس مرغ عشق بر تن میکنند!! عاشق که شدی کوچ میکنند بدترین درد این نیست که به اونی که دوسش داری نرسی بدترین درد این نیست که عشقت بهت نارو بزنه بدترین درد این نیست که عاشق باشی و اون ندونه بدترین درد اینه که بعد مرگش بفهمی که دوستت داشته وچقدر شعر نوشتم ازبرای باران غافل از دل دیوانه که خود بارانی بود عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی. دوستت خواهم داشت بی آنکه بگویم . درد دل خواهم گفت بی هیچ کلامی . گوش خواهم داد بی هیچ سخنی . در آغوشت خواهم گریست بی آنکه حس کنی . در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حرارتی. این گونه شاید احساسم نمیرد . آنروز .. اگر این دنیا را دوست داشتم روز تولدم نمی گریستم همه چیز در همان لحظه ای به پایان می رسد که قدمهای تو باز می ایستد و هراسی به خود را مده از پذیرفتن این حقیقت که هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد تنها پیوند میان ما خط نازک همین فاصله است ای پرنده مهاجر وقتی که میگویی دوستت دارم اول روی این جمله فکر کن شاید نوری را روشن کنی که خاموش کردن آن به خاموش شدن او ختم شود وقتی عشقت تنهات گذاشت نگران خودت نباش که بعد از اون چیکار کنی! شرمنده دلت باش که بهت اعتماد کرد نمیدانم گنجشک ها که شبیه هم هستند ، چه طور همدیگر و میشناسن نمیدانم چند نفر شبیه من هستند که تو دیگر منو نمیشناسی گفتند ستاره را نمی توان چید من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می شکند احساس کرده ام. ای کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترین شیطنت زندگیم نقاشی روی دیوار بود. ای کاش کودک بودم ، تا از ته دل می خندیدم، نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم. ای کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه تو، همه چیز را فراموش می کردم کاش می شد باردیگر سرنوشت از سر نوشت کاش می شد هر چه هست بر دفتر خوبی نوشت کاش می شد از قلمهایی که بر عالم رواست با محبت, با وفا, با مهربانیها نوشت کاش می شد اشتباه هرگز نبودش در جهان داستان زندگانی بی غلط حتی نوشت کاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود کاین همه ای کاشها بر دفتر دلها نوشت
فقط موجهای دریا هستند که عاشقن آره فقط اونا هستن با اینکه میدونن اگر برسن به ساحل میمیرن بازم بیقرار رسیدن دلم واسه تنهایی میسوزد چرا هیچکس او را دوست ندارد مگر او چه گناهی کرده که تنها شده جرم تنهایی چیست که هیچکس او را نمیخواهد دیشب تنهایی از اتاقم گذشت دنبالش دویدم ولی او رفته بود تنهای تنها نیمه شب او را مرده کنار حوض خانه پیدا کردم از گریه، چشمانش قرمز بود برایش گریستم، آخر او از تنهایی مرده بود، تنهایی مرد و من تنهاتر شدم بر جاده های پر پیچ و خم لحظه ها قدم بر میدارم از شمال محدود است ، به آینده ای که نیست زندگی بدتر از آن است که می اندیشیم طبیبان بر سر بالین من آهسته میگفتند که امشب تا سحر این عاشق دلخسته میمیرد ز هر جا بگذرد تابوت من غوغا بپا خیزد چه سنگین می رود این مرده از بس آرزو دارد خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند حیف من زاده امروزم. خدایا جهنمت فرداست پس چرا امروز می سوزم. با دلم می گویم هوس کوچ به سرم زده شاید هم هجرت نمی دانم ز این بی دلی ها خسته شدم دستانم را به دستان هیچ کس می سپارم و درد دل می کنم با درختان
دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهامانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را به بادها می داد و دستهای سپیدش را به آب می بخشید
چه میهمانان بی دردسری هستند مردگان آدمهایی که به من میگویند من به جهنم خواهم رفت درحالیکه آنها به بهشت میروند مرا بسیار شادمان میکنند از اینکه ما به دو مقصد متفاوت میرویم. خدا در قلب توست و تو در بیابان ها به دنبالش می گردی خداوند راهها و چاههایی دارد که تو را حیران خواهد کرد (اسکاول شین) من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می شکند احساس کرده ام. اشو : ::امتحان پایان ترم:: بی تردید دین در طول قرون متمادی روانپزشک جهان بودهاست. کارل منیینگر گابریل گارسیا مارکز» نویسندهی معاصر، بعد از اعلان رسمی و تأیید سرطانش و شنیدن خبر بیماریاش، این متن را بهعنوان وداع نوشته است. او با رمان اعجابانگیزش بهنام «صدسال تنهایی» که 5سال نوشتن آن بهطول انجامید، برندهی جایزهی نوبل ادبیات 1982 در «استکهلم» است. از دیگر کتابهای او میتوان به «عشق سالهای وبا»، «ساعت شوم»، «کسی به سرهنگ نامه نمینویسد» و یا «ژنرال در مخمصه» اشاره کرد: شبی غمگین شبی بارانی و سرد مرا در غربت فردا رها کرد دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد تمام هستی ام بود و ندانست که در قلبم چه اشوبی بپا کرد... و او هرگز شکستم را نفهمید اگر چه تا ته دنیا صدا کرد؟ هر دین بیش از آنکه شیطانش را بیاعتبار کند اینکاررا با خدایش انجام میدهد. هاولوک الیس چون بود اصل گوهری قابـل شبی غمگین شبی بارانی و سرد مرا در غربت فردا رها کرد دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد تمام هستی ام بود و ندانست که در قلبم چه اشوبی بپا کرد... و او هرگز شکستم را نفهمید اگر چه تا ته دنیا صدا کرد؟ رسم این شهر عجیب است بیا برگردیم هر صبح که می بینمت آری به جرم عشق سوختن ان نیست که عمرشمع بسراید به تو نگاه می کنم فهم عاشقانهی زندگی ای کاش دست قدرتمند تقدیر ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم یک تحقیق علمی در رابطه با ساندویچ نشان میدهد: در سینه ات نهنگی می تپد! کمرنگ باش ولی یکرنگ باش وقتی خدا بخواهد برای شما هدیه ای بفرستد ، آن را در مشکلی می پیچد ، در روی امواج تیره خورشید را به چنگ آورید! بزرگترین بانوی دریاسالار ایران باستان آزمونی بسیار جالب برای تشخیص شایستگی شما در مورد مدیریت! رویای جدید : بهشت روی زمین بشنو از می چون حکایت می کند از خم وحدت روایت می کند مردان بزرگ اراده می کنند و مردان کوچک آرزو در انگلستان موفقیت مدیر را بر اساس پیشرفت مادی و اقتصادی مجموعه تحت مدیریتش میسنجند، در ایران موفقیت یک مدیر را نمیسنجند، خود مدیر بودن نشانهای از موفقیت محسوب میشود. ویلوننوازی در مترو ویلوننوازی در مترو حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود ... حوالی سال 1230 ه.ش: حکایت نسل من افسوس کوتاهی کارهای گذشته را با تلاش در آینده جبران کنید. حضرت امام هادی (ع) دستم بوی گل میداد، مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند. اما هیچ کس فکر نکرد که شاید من یک گل کاشته باشم عزیزم حمیدامیدوارم این مطالب مورد پسندت باشه دلتنگی هایم بزرگ است روزی مردی , عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند . او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نیش زد. مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد , اما عقرب بار دیگر او را نیش زد . رهگذری او را دید و پرسید:"برای چه عقربی را که نیش می زند , نجات می دهی" . مرد پاسخ داد:"این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم کودک نجوا کرد: خدایا با من حرف بزن،مرغ دریایی آواز خواند، کودک نشنید. کودک نجوا کرد: خدایا با من حرف بزن،مرغ دریایی آواز خواند، کودک نشنید. *برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در انتهای کمال زندگی مثل دوچرخه سواری می مونه ..واسه حفظ تعادلت همیشه باید در حرکت باشی .... عشق مثل آبه، می تونی تو دستات قایمش کنی ولی یه روز دستاتو باز راز دل با کس نگفتم چون ندارم محرمی وقتی که زندگی برات خیلی سخت شد روزهایی هست برای عاشق شدن، نشانه های تشخیص زن و شوهر در پیاده روها **ای صمیمى ای دوست پروردگارا پاییز رنگ من شد* شب ایمان من *صبح هدفه بی قراریهایم*بهار عطر نفسم*پاییز فصل من*تابستان حرارت وجودم*فکر من خورشید است*صدایم هم نوای باد*رنگ من زمستانیست * تا همگی باشد راهی ازکوچه خلوت دل برای تو*برای رسیدن به تو*برای بودنت*برای نوازشت*برای بوئیدنت*اینها همه بهانه ئیست برای بودن در کنارت تا زاد روزه میلادت راجشن بگیریم تنها باهم تا همیشه . زاد روز میلادت مبارک مجید دنبال چی میگردی توی این زندگی سخت ... فقیر کوی با گیتی آفرین می گفت زبان نگاه نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت . . . پرده خلوت این غمکده بالا زد و رفت گفتند: چهل شب حیاط خانهات را آب و جارو کن. شب چهلمین، خضر خواهد آمد. چهل سال خانهام را رُفتم و روییدم و خضر نیامد. زیرا فراموش کرده بودم حیاط خلوت دلم را جارو کنم. گفتند: چلهنشینی کن. چهل شب خودت باش و خدا و خلوت. شب چهلمین بر بام آسمان برخواهی رفت و ... مانده تا برف زمین آب شود آنجا که ازدواجی بدون عشق رخ دهد... حتما عشقی بدون ازدواج در آن رخنه خواهد کرد سعدی : " مبین که میگوید ببین چه میگوید بار خدایا! بیصدائی روح دل آزرده کرد مرام در امتحان نهایی دبیرستان به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که ''شجاعت یعنی چه؟'' روزی مرد جوانی خسته از زندگی روزمره به جنگلی پناه برد تا دمی بیاساید. به کنار رودی رفت و روی تخته سنگی نشست. ناراحت و نا امید بود ، چون دست به هر کاری میزد موفق نمی شد، هیچ پیشرفتی تو زندگی نداشت و همیشه به بن بست می رسید. برای ضیافت عشق اگر شب شب غزل نیست الهی تاآموختن راآموختم، آموخته راجمله بسوختم. شب تا سحر من بودم و لالای باران به نام خدا فقط.. من عاشق بارونم میدونی چرا؟ سوئیس و واتیکان کشورهایی با پرچم مربعی شکل . اگه تونستی بخواب... بند بگسل باش ازاد ای پسر چند باشی بند سیم و بند زر پل سارتر: از همه اندوهگین تر کسی است که از همه بیشتر می خندد روی تو گل انداخت ز شرم گنه ما گفتی که می بوسم تورا گفتم تمنا میکنم سقوط یک برگ از شاخه درخت یعنی پاییز کشاورزی فقیر از اهالی اسکاتلند فلمینگ نام داشت. یک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانوادهاش بود، از باتلاقی در آن نزدیکی صدای درخواست کمک را شنید، وسایلش را بر روی زمین انداخت و به سمت باتلاق دوید... چرا اسم خیابان ظفر را به آبگیر (خلیج) پارس" عوض نمیکنند تا امارات مجبور بشه برای آدرس سفارتش از این اسم استفاده کنه ؟ در ضمن یه بخشنامه هم به پست بدهند که هر نامه ای به این آدرس بود اگر اسم آبگیر (خلیج) پارس را ننوشته بود با ذکر علت به فرستنده ارجاع بدهند در امتداد سحر آن هنگام از سپیده ی صبح که همراه با نسیم خنک بهاری گونه های کودکانی که آرام و معصومانه آرمیده اند یخ می کند قاصدی از راه رسید تا مرا به جشن سبز بنفشه های همیشه سبز دعوت نماید و خود شبنم وار به استقبال غنچه های گل سرخ رفت که موسم میلادشان نزدیک است . خیلی مهربان به نظر می رسید . بقچه ی دلش را که صاف و ساده بود پهن کرد و دست در دست ما نهاد . او را بهار میزبان گشت و گل به دامنش ریخت . زنگوله ای از موسیقی زیبای آب به پای این همه درخت سرفراز آویخته ش ساقی بده پیمانه یی ، زان می که بی خویشم کند شخصی که خودش به هیچ چیزی معتقد نبود اصرار داشت که زنش به تمام مقررات شرع رفتار کند . از او پرسیدند : تو که خودت ایمان درستی نداری چرا می خواهی زنت متدین باشد ؟ دست قشنگ مهربانت را عصایی کن که برخیزم اگر حتی قطره ها را از تو دریغ می کنند ، تو چشمه ای از عشق باش و بجوش هنگامی که با تندباد حوادث جهان طلب، عشق، معرفت، استغناء، توحید، حیرت، فنا. خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی به خداوند خوشبین باش ، زیرا هرکه به خدا خوشبین باشد ، خدا با گمان خوش او همراه است ، و هرکه به رزق و روزی اندک خشنود باشد ، خداوند به کردار اندک او خشنود باشد ، و هرکه به اندک از روزی حلال خشنود باشد ، بارش سبک و خانواده اش در نعمت باشد و خداوند او را به درد دنیا و دوایش بینا سازد و او را از دنیا به سلامت به دار السلام بهشت رساند. حضرت امام رضا (ع) چای سبز یک نوشیدنی مفید و مصرف آن در کشورهای آسیایی بیشتر است. همیشه پدرم می فرمود : پناه می بریم به خدا از گناهانی که در نابودی شتاب کنند و مرگ ما را نزدیک سازند و خانه ها را ویران کنند و آنها : قطع رحم و آزردن و نافرمانی پدر و مادر و واگذاردن احسان و نیکی است . حضرت امام جعفر صادق (ع) یارو صبح میره در مغازش میگه بسم ا... رحمان رحیم کرکره رو میده بالا!! میبینه همه چیزو بردن!! کرکره رو میده پایین میگه صدق ا... علی العظیم!! ملا نصرالدین وارد شهری شده در بازار تفریح می کرد.شخصی از او پرسید امروز چه روزی است؟ گفت:تازه امروز وارد این شهر شده ام و هنوز روز های این جا را بلد نیستم.خوب است از یک نفر از اهل شهر بپرسی! بر تو باد که برای خدا نسبت به مخلوقش خیرخواه باشی که هرگز خدا را به عملی بهتر از آن ملاقات نکنی . حضرت امام جعفر صادق (ع) در غمهای بزرگ شجاع باش و در غمهای کوچک, صبر پیش بگیر. وقتی این کار سخت روزانه ات را به پایان بردی, با آرامش به خواب برو. خدا بیدار است. یک چشم من در غم دلدار گریست چشم دگرم حسود بود ونگریست بری نیست در زندگیم ..من آموخته ام که چگونه عشق بورزم ..چگونه بخندم و بیاموزیم تنها نیازی که ما را تکمیل میکند نیاز به خداست به قول اخوان: 68 درصد از ازدواجهای صورت گرفته در یکی از تالارهای مشهور تهران(باشگاه فرمانیه)، منجر به طلاق شده است. چه جوری میفهمی که الان در سال 2008 هستی؟؟ واسه همکارت ایمیل میفرستی در شما ماشینتون رو جلوی خونه تون وقتی خونه رو بدون همراه داشتن شما الان در حالی که این ایمیل رو چه جوری میفهمی که الان در سال 2008 هستی؟؟ واسه همکارت ایمیل میفرستی در شما ماشینتون رو جلوی خونه تون وقتی خونه رو بدون همراه داشتن شما الان در حالی که این ایمیل رو آتش دوست اگر در دل ما خانه نداشت عمر بی حاصل ما این همه افسانه نداشت. . وقت آن است که ما گل پسران ناز کنیم مردی کوچک جثه با زنی درشت هیکل ازدواج کرد. روزگاری گذشت و روزی از مرد پرسیدند اوضاع زندگیت چگونه است؟ مرد پاسخ داد: مصداق من مصداق آن ضرب المثل است که گوید: مرد آن است که در کشاکش دهر سنگ زیرین آسیاب باشد بهشت و جهنم برای من "خواندن" اینکه شنهای ساحل نرم است کافی نیست , میخواهم پای برهنه ام این نرمی را حس کند ! وقتی که تو آمــدی به دنیـا عریــان جمعی به تو خندان وتو بودی گریـان سه چیز است که بنده را به رضوان خدا می رساند : 1 - زیادی استغفار ، 2 - نرمخویی ، 3 - صدقه بسیار دادن. حضرت امام جواد (ع) ترکه تو جبهه پشت ضد هوایی بوده میزنه یه هواپیما رو میندازه. خلبانه با چتر نجات میپره بیرون، ترکه میگه: بچهها در رین صاحابش اومد داره می باره پر بازدیدترین سایت هر سال : مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکان پذیر نمیباشد خروسی را پیش احولی بسته بودند. او را گفتند : هیچ می دانی که مرد احول یکی را دو می بیند؟ گفت : این سخن غلط صریح و کذب محض است، زیرا اگر چنین بودی باید که حال من این دو خروس را چهار دیدمی. دعای انسان برای برادرش در غیاب او روزی را فراوان کند و از ناخوشی و بدی جلوگیری کند . حضرت امام جعفر صادق (ع) ترکه می ره دستشویی اداره شون ، یه دفعه بچه اش زنگ می زنه به موبایلش. می گه : بابا الان کجایی؟ ترکه می گه : به تو چه کارت رو بگو. بچه می گه : هیچی مامانم گفته امروز ناهار نداریم، هرجا هستی یه چیزی بخور فرزند آدم وقتی تن تو سالم است و خاطرت آسوده است و قوت یک روز خویش راداری ، جهانگر مباش . حضرت رسول اکرم (ص) مرد به سرعت به خانه امد و فریاد زد عزیزم ساکتو ببند .من همین الان ۱۰ میلیون دلار برنده شدم . زن : ساکها رو برای ساحل ببندم یا کوه . مرد : مهم نیست فقط ساکتو ببندو از جلو چشام دور شو !!! پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم: هر کس دوست دارد از همه مردم نیرومندتر باشد، باید به خدا توکل کند. لره میره تلویزیون میخره بعد بر میگرده کنترلشو میده به صاحب مغازه و میگه اقا این ماشین حساب همراش بود بگیر حرومی به ما نمیاد هرگاه دعا کردی گمان کن که حاجتت بر در خانه است . حضرت امام جعفر صادق (ع) شباهت آقایون با آگهی بازرگانی چیست؟ شما نمی توانید یک کلمه از حرف های آنها را باور کنید و هیچ چیزی برای زمانی بیش از 60 ثانیه دوام نمی آورد تعجب میکنم از کسانیکه در غذای جسم خود فکر میکنند ولی در امور معنوی و غذای جان خویش تفکر نمیکنند. شکم را از طعام مضر حفظ میکنند ولی در روح و روان خویش افکارپلید و پستی را وارد میکنند .حضرت امام حسن (ع) روزی ملا نصرالدین زیر درخت گردو خوابیده بود که ناگهان گردویی به شدت به سرش اصابت کرد و سرش باد کرد. بعد از آن شروع کرد به شکر کردن مردی از انجا می گذشت وقتی ماجرا را شنید گفت:اینکه دیگر شکر کردن ندارد.ملا نصرالدین گفت: احمق جان نمی دانی اگر به جای درخت گردو زیر درخت خربزه خوابیده بودم نمیدانم عاقبتم چه بود؟! دخترک بادقت تمام داشت بزرگ ترین قلب ممکن راتوی ساحل بایک چوب روی بزرگی و شان انسان در بزرگی و شان رویاهایش استادی برای راهنمایی شاگردش او را به میان جنگل برد. استاد با وجود سن زیاد با چابکی راه می رفت اما شاگرد مدام سر می خورد و به زمین می افتاد و شروع به ناسزا گفتن می کرد و از جایش برمی خاست و دوباره استاد را همراهی می کرد.پس از مدت زمان طولانی پیاده روی، به مکان مقدسی می رسند.استاد بدون توقف نیم چرخی زد و شروع به بازگشت کرد. اگر بتوانم از شکستن یک دل جلوگیری کنم سالها پشت درهای بسته نشسته بودم در نظــر بـــازی ما بی خـــبران حـــیرانند زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست، بعد از انجام واجبات ، کاری بهتر از ایجاد خوشحالی برای انسانها، نزد خداوند بزرگ نیست حضرت امام رضا (ع) دو تا بلوچه میرن تهران یک فولکس قورباغه ای میخرن، برمیگردن طرف بلوچستان. نزدیکای زاهدان یهو فولکسه خاموش میشه، هرکار میکنن دیگه روشن نمیشه. یکیشون برمیگرده به اون یکی میگه: اوره یاسروک، برو نگاه کن ببین ماشین چه مرگش زده. یاسروک میره درِ کاپوتو باز میکنه، یک نگاه میکنه با تعجب میگه: اوره کَریموک! بیا که ماشین موتور ا! نداره! خلاصه اولی پیاده میشه میاد یک نگاه میندازه، میگه: برو از صندوق عقب ابزار بیار، خودم درستش میکنم! خلاصه یاسروک میره درِ صندوق عقب رو وا میکنه، یهو داد میزنه: اوره کریموک! بیا که از تهران تا اینجا دنده عقب اومدیم! خداوندا،مرا وسیله صلح خویش قرار ده. توی صحنه ی غریب زندگی هممون درنقش یک بازیگریم آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد صبر کردن دردناک است ، و فراموش کردن دردناکتر ، به علت بارش بی وفایی، جاده عشق لغزنده است، لطفا با محبت حرکت کنید !!! تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز اما این یکی راداشته باشید که مدل ۲۰۰۸ است: لابد شنیده اید که عمو پورنگ، طی مکالمه تلفنی با دختر بچه ای، به عادت همیشه از او می پرسد:"مامان کیو دوست داره؟" جواب می شنود:"من رو!" می پرسد:" بابا کیو دوست داره؟" جواب می شنود:"من رو!" باز می پرسد:"بابا که از سرکار می آد کیو می بوسه؟" اما این بار جواب می شنود:" مامان رو!!" تفریح کنید و بازی کنید ، زیرا دوست ندارم که در دین شما خشونتی دیده شود . حضرت رسول اکرم (ص) به یه ترکه میگن برو روزنامه بخر، میره با یه پاره آجر برمیگرده! میپرسن واسه چی آجر آوردی به جا روزنامه، میگه: رفتم روزنامه فروشی پول دادم یارو گفت همون رویی رو ور دار ببر سئوال : برخی خانم ها مثل چی هستند ؟ در قمار عشق خود را باختم در قمار عشق خود را باختم در قمار عشق خود را باختم در قمار زندگانی ما باختیم دو تا ترکه میرن یک رستوران کلاس بالا، دو تا کوکا سفارش میدند، بعد هم یکی یک ساندویچ از کیفشون درمیارند، شروع میکنند به خوردن. گارسونه میاد میگه: ببخشید،شما نمیتونید اینجا ساندویچ خودتونو بخورید. ترکا یک نگاهی به هم میکنند، ساندویچاشونو باهم عوض میکنند الیاس کلانتری:"پوشیده بودن زنان، مردان را به ازدواج تشویق می کند." بانوان بخوانند !!! میری تو یه وبلاگی می بینی موزیک قالبش آهنگ شماعی زادست!! یه دوست هرگز مث یه اتفاق ساده تو زندگی تو نیست ..بلکه اونا میان تو زندگیت واسه این که ..به اون معنا ..شادی و خوشحالی بدن ..پس من به با ارزش بودن دوستی بین خودم و تو واقفم .. اون چیزی که مهمه اینه که بفهمی واسه پیچک کی درخت بشی که اگه نفهمی به جای پیچک ،علف های هرز ریشه ات رو می خشکونن،که اگه نفهمی به جای دریا شدن ، به جای موج دار بودن،راکد میشی.اون وقت حتی یه برکه هم نیستی میشی باتلاق از آن اول نــفس دیــوانه بــــودم از آن اول نــفس دیــوانه بــــودم تلوگو سلام اگر توانستی محل وجدان را به من نشان بدهی که برم دست اونو ببوس پیامبر خدا ( ص ) فرمود : هیچ بندهای حقیقتا مؤمن نیست مگر اینکه نفس خود راشدیدتر از محاسبه بین دو شریک و یا محاسبه مولا از بنده خود مورد محاسبه قراردهد. ترکه پلیس مخفی می شه الان سه ساله ازش خبری نیست زلیخا موفق شد به یوزارسیف شماره بدهد.هیجکس تنها نیست,همراه اول به ترکه می گن : شما فارس هستید؟ ترکه میگه : چشماتون قشنگ می بینه!!! به ملانصرالدین میگن جوان ها شراب میخورن قمار میکنن تریاک میکشن دختر بازی میکنن ... حکم چیه ؟ میگه : گیشنیز!! چیزی نیست که چشمانت آن را بنگرد ، مگر آن که در آن پند و اندرزی است . حضرت امام موسی کاظم (ع) هرکس مشکلى از انسانی را بر طرف نماید و او را خوشحال سازد، خداوند او را در روز قیامت خوشحال و راضى مى گرداند. امام رضا ع می نویسم برای تو ؛ برای تو که هر از گاه می آیی ؛ آهسته در میزنی و دلم را شاد می کنی ؛ بعد از رفتنت به همین آمدن و رفتنها ی کوتاه دل خوش کرده ام ... افسوس که نبودنت طولانیست . اما من قانعم قانعم به همین چند کلمه نوشتنی که بینمان رد و بدل می شود . من در لابه لای همین چند کلمه و چند دقیقه نوشتن کل وجودم را تسلیم خاطراتم می کنم و با شنیدن حتی نامت و به یادت اشک می ریزم . عزیزم می دانم که وصال ناممکن است و درد هجران را باید متحمل باشم تا قیامت . ولی با تمام وجود دوستت دارم و عاشقت هستم تمام لحظه لحظه های زندگیم پر است از نام و یادت . قلبم مالامال از توست و من هرگز کس دیگری را درآن جای نخواهم داد و تا ابد منتظرت می مانم ؛ منتظر یک بار دیدنت حتی شده برای لحظه ای . با دلم چه کرده ای که در فراقت نالان و گدازانم و با شنیدن نامت چونان سپندی بر آتشم ؛ می سوزم و دم بر نمی آورم تا مبادا کسی بفهمد . درونم غلغله و محشر بر پاست . لهی که من دورت بگردم ولی آخه با کدوم بنزین؟؟؟ میدونی قشنگی زندگی به چیه ؟؟ اینه که تو بی خبر باشی یکی به خاطر تو با خدا راز و نیاز می کنه بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است: «کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم. بزرگ تر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم. در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم. اینک که در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم وقتی انسان دوست واقعی دارد که خودش هم دوست واقعی باشد . امرسون موقعهای که داری واسه بدست اوردن کسی میدویی آرام تر بدو, شاید هم یکه واسه بدست اوردن تو میدوه سکوتم مثل فریاده ... دلم دریای آتشیه ... کسی هرگز نمی فهمه ... حریق سبز این بیشه ... سفید برفی غزل پژمرد... دلم روی زمین افتاد .... مث یک کفتر زخمی ... شکستم در هجوم باد اگر سهم من از این همه ستاره فقط سوسوی غریبی است، غمی نیست. همین انتظار رسیدن شب برایم کافیست زندگی مثل یه پل قدیمیه! به این فکر نکن که اگه تنها ازش بگذری دیرتر خراب میشه به این فکر کن که اگه افتادی یکی باشه که دستتو بگیره زندگی مثل یه پل قدیمیه! به این فکر نکن که اگه تنها ازش بگذری دیرتر خراب میشه به این فکر کن که اگه افتادی یکی باشه که دستتو بگیره زندگی مثل یه پل قدیمیه! به این فکر نکن که اگه تنها ازش بگذری دیرتر خراب میشه به این فکر کن که اگه افتادی یکی باشه که دستتو بگیره زندگی مثل یه پل قدیمیه! به این فکر نکن که اگه تنها ازش بگذری دیرتر خراب میشه به این فکر کن که اگه افتادی یکی باشه که دستتو بگیره امروز را برای بیان عشق به عزیزانت غنیمت بشمار ، شاید فردا احساسی باشد، اما ... عزیزی نباشد همیشه برای کسی بخند که می دونی به خاطر تو شاد می شه برای کسی گریه کن که می دونی وقتی غصه داری و اشک می ریزی برات اشک می ریزه برای کسی غمگین باش که در غمت شریک و عاشق کسی باش که دوستت داره سوگند به خداوند ! هر کس ما را دوست داشته باشد ، اگر چه در دورترین نقاط مانند دیلم اسیر باشد ، دوستی ما برای او مفید است . همانا محبت ما گناهان فرزندان آدم را از بین میبرد ، همانطور که باد برگ درختان را می ریزد. حضرت امام حسن (ع) اصغرآقا اواخر عمرش به زنش گفت : خانم جان بعد از رفتن من به من خیانت نکنی که استخوانهام تو گور بلرزه ! زنش هم گفت چشم. مدتی بعد مرد به خواب زنش آمد و گفت : تو اون دنیا به من می گن اصغر ویبره! پشت هر بسته رازی سر به مهر وجود دارد (جبران خلیل جبران) در «غفلتِ» باغبان ، کلاغ ها در مزرعه باغبانی می کنند. این جمله همیشه یادت باشه: زندگی گل سرخی است که گلبرگهایش خیالی و خارهایش واقعی است آسانترین کار دنیا اینست که تو خودت باشی و سخت ترین کار دنیا اینست که تو آنی باشی که دیگران از تو انتظار دارن آسانترین کار دنیا اینست که تو خودت باشی و سخت ترین کار دنیا اینست که تو آنی باشی که دیگران از تو انتظار دارن همه شراب مرگ و مینوشیم، اما شیرینی و تلخی شراب رو خودمونیم که تعیین میکنیم. یادت باشه دنیا گِرده، هر وقت احساس کردی به آخر رسیدی، شاید در نقطه ی شروع باشی. شعر شکوفه های جوان را با جان بی قرار تو خوانده است؟ جانی که در قلمرو پائیز است هربار پر بارتر ز پیش گل آورده ست. بانوی خاطره! بانوی سال های شب درد! آواز پر نوازش کدامین در عطر خوابگونه گیسویت خانه کرد که اینگونه در صداقت آینه گلخنده بلند رهایی از صبح چشم های تو جاریست؟
" من از زندگی می ترسم که ناگاه به انتها می رسد "
من تشنه ترین احساسم زمانی است که سنگ قبرم را می شویند
و سهم من " تنها شنیدن صدای آب است
من و تو یکی بودیم ،
یکی بود ،
یکی نبود
شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی
تقدیر بی تقصیر نیست
داشتن دوستان خوب خیلی خوبه /همش خاطره است/مخصوصا وقتی خیلی زیادن./از اول زندگی تا حالا/خیلی دوسشون داری وبه بودنشون عادت کردی/همیشه با هم هستین/اما یه روزی بی اختیارترکتون میکنن ومیرن/خوب این جبر روزگاره/اینکه بلاخره یه روزی از پیشت میرن اونوقت کلی جای خالی تو قلبت میمونه.میخوای اونهارو پر کنی باز هم کلی دوست خوب پیدا میکنی .اما بالاخره اونها هم از پیشت میرن.وباز هم کلی جای خالی تو قلبت.وباز هم...........وتو میمونی وکلی خاطره خوب/اخر سر تو میمونی و کلی جای خالی تو قلبت . وحالا باز هم کلی از دوستای خوبم میخوان منو ترک کنن.خیلی هاشون یا ترم قبل رفتن یا میخوان این ترم برن.درسته که خیلی هاتون امروز پیشم نیستین اما بدونین جاتون تو قلبم خالی میمونه تاهمیشه.
کی با یه جمله مثل من
میتونه ارومت کنه
اون لحظه های اخرم
از رفتن پشیمونت کنه
دلگیرم از این شهر سرد
این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر میکنی
حس میکنم از راهه دور
اخر یه شب این گریه ها
سوی چشامو میبره
عطر تنت از پیرهنی
که جا گذاشتی میپره
باید تو رو پیدا کنم
هر روز تنهاتر نشی
راضی به با من بودنت
حتی از این کمتر نشی
پیدات کنم حتی اگه
پروازم و پر پر کنی
محکم بگیرم دستت و
احساسمو باور کنی
تقدیم به:پبهناز.شاهرخ.محمد.آرش.صبا.جواد.سپیدار.یلدا.سودابه.زهرا
.صابر.سعید.علی.مسلم.مریم. داریوش.بهاره
ارشام.مهدی.جعفر.هلنا.فاطمه .مهران .محسن .علیرضا.
و.........................
این منم تبعیدی ترین خاک خدا
امضا:تبعیدی
تازه فهمیدم ..
در چه بلندایی آشیانه داشتم...
وقتی از چشمهایت افتادم...
هنوز دست و پای دلم درد می کند ..
چقدر شکستن سخت است ...
وقتی تو داری نگاه می کنی
سفرت سلامت اما
به کجا میری عزیزم
قفس تمومه دنیا
و آنان که باور کردند
برای چیدن ستاره
حتی دستی دراز نکردند
اما باور کن
که من به سوی زیباترین و دورترین ستاره
دست دراز کردم
هر چند دستانم تهی ماند
اما چشمانم لبریز ستاره شد
همدمم شتاب ثانیه هاست
راست و دروغ معمای زندگی
پوچی آینه و گرداب سکوت
راه؛ هر دو راهی را به دو راهی دیگری میراند
شب؛ ثانیه ها را ساعت میشمارد و روز حرفی برای گفتن ندارد
جنون دست از تعقیبم نمیکشد
در اولین سوسوی جنون بوی نامفهوم مرگ را چشیدم
شاید حرفی برای گفتن دارد؟
شاید این منم که به دنبال اویم؟
کیست که بداند مرگ چیست؟
زندگی چیست؟
جنون؟
ازیک سو گذشت زمان و تباهی گذشته
از آن سو دو راهی های پیچیده
و از سوی دیگر هزاران هزار سوال بی
به اضافه ی غم پیری و سایه ی مخوف ممات
از جنوب به گذشته ی پوچی پر از خاطرات تلخ
گاهی اوقات شیرین
مشرق ، طلوع آفتاب عشق ، صلح با مرگ
شروع جنگ حیات
مغرب ، فرسنگها از حیات دور ، آغوش تنگ گور
غروب عشق دیرین
این چه حدودیست ! آیا شنیده ای و میدانی ؟
حدود دنیای متزلزلی است موسوم به : جوانی
زندگی خواب پریشان و سیاه من و توست
شاید آن کس که به شیرینی آن معتقد است
آدمی است بی احساس
در هیاهوی تولد تا مرگ
تلخی آن پیداست
زخم هایش بر جاست
...زندگی زیبا نیست
> تو چرا مثل پر شاپرکی ؟
که به هر باد بهاری به خودش می لرزد
به دلم می گویم :
تو به هر حادثه ای میمیری
فصل غمها مانده
پیش رو یک شب پاییزی پر سوز و گداز
دزدهایی همه کرکس
همه از جنس سیاهی کلاغ
و تو از ترس به خود می لرزی
عاقبت می شکنی ای دل من
عاقبت می شکنی ای دل من
نه به دستی ظرفی را چرک میکنند
نه به حرفی دلی را الوده
تنها به شمعی قانعند
و اندکی سکوت
...:کاش یه خرده از مرده ها یاد میگرفتیم!!!
عشق ارزشمند است ، ولی نه به اندازه آزادی .
عشق ارزشی والاست ، اما نه والاتر از آزادی.
از این رو آدمی دوست دارد عاشق باشد، ولی هیچ د لش نمی خواهد که عشق او را اسیر کند
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.
اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند وعلت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.
آنها به استاد گفتند:«ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.»
استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد امتحان بدهند.
چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند...
آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند، سپس ورقه را برگرداندند تا به سوالی که 95 نمره داشت پاسخ بدهند. سوال این بود: کدام لاستیک پنچر شده بود؟!
- خداوندا! اگر تکهای زندگی میداشتم، نمیگذاشتم حتی یکروز از آن سپری شود بیآنکه به مردمانی که دوستشان دارم٬ نگویم که عاشقتان هستم و به همهی مردان و زنان میباوراندم که قلبم در اسارت یا سیطرهی محبت آنان است.
- اگر خداوند، فقط و فقط تکهای زندگی در دستان من میگذارد٬ در سایهسار عشق میآرمیدم. به انسانها نشان میدادم در اشتباهاند که گمان کنند وقتی پیر شدند، دیگر نمیتوانند عاشق باشند.
- آه خدایا! آنان نمیدانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند.
- به هر کودکی، دو بال هدیه میدادم، رهایشان میکردم تا خود، بالگشودن و پرواز را بیاموزند.
- به پیران میآموزاندم که مرگ نه با سالخوردگی، که با نسیان از راه میرسد.
- آه انسانها، از شما چه بسیار چیزها که آموختهام.
- من یاد گرفتهام که همه میخواهند در قلهی کوه زندگی کنند، بیآنکه به خوشبختیِ آرمیده در کف دست خود، نگاهی انداخته باشند.
- چه نیک آموختهام که وقتی نوزاد برای نخستینبار مشت کوچکش را به دور انگشت زمخت پدر میفشارد٬ او را برای همیشه به دام خود انداخته است.
- دریافتهام که یک انسان، تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پایین چشم بدوزد که ناگزیر است او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد.
- کمتر میخوابیدم و دیوانهوار رؤیا میدیدم چراکه میدانستم هر دقیقهای که چشمهایمان را برهم میگذاریم، شصتثانیه نور را از دست میدهیم. شصت ثانیه روشنایی.
- هنگامی که دیگران میایستادند، من قدم برمیداشتم و هنگامی که دیگران میخوابیدند، بیدار میماندم.
- هنگامی که دیگران لب به سخن میگشودند٬ گوش فرامیدادم و بعد هم از خوردن یک بستنی شکلاتی چه لذتی که نمیبردم.
- اگر خداوند، ذرهای زندگی به من عطا میکرد٬ جامهای ساده به تن میکردم.
- نخست به خورشید خیره میشدم و کالبدم و سپس روحم را عریان میساختم.
- خداوندا! اگر دل در سینهام همچنان میتپید، تمامی تنفرم را بر تکهیخی مینگاشتم و سپس طلوع خورشیدت را انتظار میکشیدم.
- با اشکهایم، گلهای سرخ را آبیاری میکردم تا زخم خارهایشان و بوسهی گلبرگهایشان در اعماق جانم ریشه زند.
- من از شما بسی چیزها آموختهام و اما چه حاصل که وقتی اینها را در چمدانم میگذارم که در بستر مرگ خواهم بود.
هیچ صیـقل نکـو ندانـد کـرد
سگ به دریای هفتگانه بشوی
خر عیسی گرش به مکه برند
ــــ
تــربـیـت را درو اثــر باشد
آهنـی را کـه بـدگهـر باشد
چون که تر شد پلیدتر باشد
چون بیـاید هنـوز خــر باش
قصد این قوم فریب است بیا برگردیم
عشق بازیچه ی شهر است ولی در ده ما
دختر عشق نجیب است بیا برگردیم
کرمها در دل هر کوچه اقامت دارند
روستا مامن سیب است بیا برگردیم
چه حسابیست در این شهر که در مبحث جبر
جای بعلاوه صلیب است بیا برگردیم
در دادگاه دلهره
محکوم می شوم
محکوم به اعدام در صبح روز بعد
اما
هر ظهر که خسته ام از کارو بار صبح
از پشت پنجره می بینمت سپس
سرباز جذبه های ماهر چشمان نافذت
سوی سلول انفرادی چشم تو می برند
من را
که محو نگاه تو گشته ام.........
تا عصر می رسد از خواب می پرم
فکر فرار از محبس چشم تو ام ولی
حکمم به دادگاه تجدید نظر داده می شود...........!!
ای داد
این حکم آخر است_: تبعید
اینگونه است
که شبها به وقت خواب
من به جزیره خیال تو تبعید می شوم......................
*ازپرده دراید همه دنیاخبرارد
*سوختن انست که سوزدلت اید
نایت ندراید عمرت بسر اید
یاد بگیر، اما با دیگران یاد بگیر.
در این جست و جو تنها نمان.
اگر قدم به خطا بردارى، آن وقت کسى را ندارى که کمکت کند
تا قدمت را درست کنى!
و می دانم
تو تنها نیازمندِ یکی نگاهی
تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت کند
بگشایدت
تا به در آیی.
من پا پس می کشم
و در ِ نیم گشوده
به روی تو
بسته می شود!
مارگوت بیکل
به یاد داشته باشیم:جان فدا کردن برای دوست چندان مشکل
نیست...پیدا کردن دوستی که ارزش جان فدا کردن را داشته باشد مشکل است
عشق، به امپراتورانِ عرصهی بخشش تعلق دارد
نه گدایانِ ویرانههای توقع و انتظار
مهم نیست که چه کسی را از عشقِ خود بهرهمند میسازی. شور و سرمستیِ بخشش، چنان عظیم است که دیگر در بندِ آن نخواهی بود که بدانی چه کسی را از آن بهرهمند ساختهای. چه اهمیتی دارد؟
وقتی عشق میآید، چنان مستت میکند که ناگهان از چنبرِ وجود، بیرون میجهی و همهچیز و همهکس را از رایحهیِ خود خوشبو میکنی؛ حتی درختان و دورترین ستارگان را نیز.
نگاهِ عاشقانهی تو،
عشقِ تو را به دورترین ستارهها نیز میرساند.
نوازشِ عاشقانهی دستانِ تو،
عشقِ تو را به یک ساقهی شکستهی علف نیز میرساند.
لازم نیست عشق را بیان کنی؛
عشق، خود را بیان خواهد کرد.
وقتی همهچیز و همهکس را از عشقِ خود بهرهمند سازی، آنگاه، معشوقِ همهچیز و همهکس نیز خواهی شد.
در دعایی از امام علی(ع) میخوانیم:
«خداوندا! نهایتِ وارستگی و بَندگُسلی را به من عطا کن!»
لحظهای که احساس میکنی
دیگر به هیچکس و هیچچیز وابسته نیستی،
ناگهان احساسِ خُنکی و سکوت و آرامش میکنی.
این بدان معنا نیست
که دیگر کسی را یا چیزی را دوست نمیداری.
برعکس،
برای نخستینبار، احساسِ کیفیتی تازه میکنی؛
کیفیتِ عشق؛
عشقی که دیگر خاصیتِ بیولوژیِ تو نیست،
بلکه خاصیتِ وارستگی و بَندگُسلیِ توست.
عشق، رابطه ایجاد میکند اما رابطه نیست.
رابطه، پدیدهایست تمامشده، بسته.
عشق، اما همیشه جاریست؛ رود است.
عشق، به پایان نمیرسد و خود را نمیبندد.
ماهِ عسلِ عشق شروع میشود،
اما هرگز به پایان نمیرسد.
عشق، شدنِ مدام و بیانتهاست.
فردای عشق هرگز قابلِ پیشبینی نیست.
عاشق و معشوق به پایان میرسند،
اما عشق تداوم مییابد.
عشق را نباید به سطحِ نازلِ رابطه پایین آورد.
رابطه هرگز از موهبتِ آزادی و شاعرانگیِ عشق برخوردار نمیشود.
در رابطه،
دو طرف گمان میکنند که یکدیگر را میشناسند.
به تعبیری، همدیگر را در تصورِ ثابت و محدودِ خود زندانی میکنند.
ما هرگز نمیتوانیم از دیگری شناختی صددرصد بهدست آوریم.
عکسی که از رود گرفته میشود،
فقط ثبتِ یک لحظه از پارهای کوچک از رود است.
آدمی را که دیروز میشناختی،
همانی نیست که امروز با او روبهرو میشوی.
او کسی دیگر است؛ آدمیست تازه.
باید از نو او را بشناسی. باید از نو با او رابطه برقرار کنی. او شیء نیست که ثابت مانده باشد، حتی اشیاء نیز در معرضِ دگرگونیِ مدامند. ممکن است صندلیِ اتاقِ تو، امروز، همانی باشد که دیروز بود، اما آدمها اینگونه نیستند. آنان را باید مدام کشف کرد.
در عشق، آدمها مدام یکدیگر را کشف میکنند
و بدینسان، مدام تازه میشوند.
اگر عشق را به سطحِ نازلِ رابطه پایین نیاوری،
معشوقِ تو، آیینهی تو میشود.
وقتی به او نگاه میکنی و او را کشف میکنی،
درواقع، خود را کشف کردهای.
وقتی به ژرفای افکار و احساساتِ او میروی،
درواقع، به ژرفای وجودِ خود سفر کردهای.
اینگونه است که عشق، تو را خودآگاه میسازد.
در رابطهی تنها، دو طرف هرگز یکدیگر را نمیبینند.
چه بسیارند زن و شوهرهایی که بیستسال یا بیشتر با هم زندگی کردهاند، اما هرگز همدیگر را ندیدهاند. آنان، در این مدت، نسبت به هم کور بودهاند. برای مثال، اگر از آنان بپرسی: «چشمانِ همسرتان چه شکلیست؟» نمیتوانند بهیاد بیاورند چون هرگز به چشمانِ همسرشان نگاه نکردهاند.
نگاهِ خود را تازه کن،
زنگارها را از آیینهی دل پاک کن
و از نو ببین.
هیچ بهاری را به سردی زمستان نسپارد!!!
یا اگر زمستان قانون طبیعت است...
خدایا به زمستان هم عشق بیاموز!!!
که اگر روزی...
زمستان عاشق باشد...
دیگرهیچ کودکی از سرما نمیمیرد!!
دیگر بهانه ای برای هیچ انسانی نیست که بگوید
با زمستان عشق فرار می کند!
شاید هم اگر روزی زمستان عاشق شد:
عاشق بهار باشد!!!
چند وقت است که هرشب به تو می اندیشم
به تو آری؛ به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
به همان شیوه فهماندن منظور به هم
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
درمن انگار کسی درپی انکار من است
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است
یک نفر سبز چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
یک نفر ساده چنان ساده که از سادگی اش
می توان یک شبه پی برد به دلدادگی اش
آی بی رنگتر از آینه یک لحظه بایست
راستی حرف (الف ) اول فامیل تو نیست؟
اگر این شبح هرشبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه انقدر یکی ست؟
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش
روش میل کردن ساندویچ توسط شما میتواند بیانگر بسیاری از احساسات درونی شما و بطور کلی شناخت شخصیت شما باشد.
کدام یک از روشهای زیر را برای خوردن ساندویچ در نظر میگیرید؟
1- ساندویچ خود را به قطعات کوچک تر تقسیم میکنید؟
2- ساندویچ خود را دو لقمه میکنید؟
3- ساندویچ خود را آرام و با اشتهایی وصف ناپذیر میخورید؟
4- ساندویچ خود را نصف کرده و باقی مانده را در بشقاب میگذارید؟
5- ساندویچ خود را کاملاْ باز کرده و محتویات آن را تنها با تکه ای نان میخورید؟
۱. چنانچه ساندویچ خود را به قطعات کوچک تر تقسیم میکنید :
فردی منظم، حساس، دقیق و عاطفی هستید. در واقع نظم در زندگی شما حرف اول را میزند. دیگران به خوبی میدانند که از چه جایگاهی باید با شما وارد سخن شوند. گذشت شما در زمینههای مختلف زبانزد خاص و عام است. صبر و استقامت از دیگر ویژگیهای شماست. دیگران برای انجام کارها و رفع نیازهای روزمره خود روی شما حساب میکنند.
۲. چنانچه ساندویچ خود را دو لقمه میکنید :
شما ظاهراً فردی عجول و نسبتاً خشن بوده و این خصوصیت راحتی در غذا خوردن را نیز نشان میدهد. ظاهراً خیلی از خودتان مطمئن هستید و میتوان گفت که در اکثر اوقات به خاطر عجول بودنتان بدون مشورت با دیگران تصمیم میگیرید که در بسیاری از موارد عواقب آن را نیز متحمل میشوید. معمولاً شما فرصت رسیدگی به حرف و سخن دیگران و یا حتی خود را ندارید، که این نیز ناشی از همان عجول بودن ذاتی شماست.
۳. چنانچه ساندویچ خود را آرام و با اشتهایی وصف ناپذیر میخورید :
به راحتی با دیگران دوست میشوید و خوشرو و دست و دلباز هستید و به رای و نظر فرد مقابل احترام میگذارید و از درگیر شدن با اطرافیان پرهیز میکنید، آرامش خاصی دارید و دیگران از بودن در کنار شما احساس لذت میکنند.
۴. چنانچه ساندویچ خود را نصف کرده و باقی مانده را در بشقاب میگذارید :
آینده نگری و نگاهی به فردا داشتن از ویژگیهای شخصیتی شماست. در هر زمینهای و برای اقدام در مورد هر مساله ابتدا به عواقب آن اندیشیده و با مروری به آینده حال را برنامه ریزی میکنید. مصمم و هوشیارید و نسنجیده حرف نمیزنید. دیر با کسی دوست میشوید اما دوستی هایتان پایدار است.
۵. چنانچه ساندویچ خود را کاملاْ باز کرده و محتویات آن را تنها با تکه ای نان میخورید :
شخصیتی قابل احترام دارید. سعی میکنید هیچ گاه به دنبال کارهای بیهوده نروید. نگاه گیرا و نافذ شما میتواند مخالفانتان را به سرعت سر جای خودشان بنشاند. بخش بسیار قوی و ممتاز شخصیت شما آن است که قادرید از جنبههای ناچیز و مادی فراتر رفته و ماورای آنها را نیز ببینید. انرژی شما برای یافتن دوستان جدید و کم نظیر نیز مثال زدنی است. در حل مشکلات بسیار ماهر و زبر دست بوده و عاشق رقابت سالم با دیگران هستید
اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود. ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است.قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس . اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد! ...
آدم ها ، ماهی را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه ...
ماهی اما وقتی در دریا شناور شد، ماهی ست و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است.
هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد؛ تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟ و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم، قانع.
این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد و این تنگ بلورین، تنگ و سخت خواهد شد و این آب ته خواهد کشید.
تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس. کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی. کاش ...
***
بگذریم ...
دریا و اقیانوس به کنار. نامنتها و بی نهایت پیشکش.
کاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض می کردی . این آب مانده است و بو گرفته است. و تو می دانی آب هم که بماند می گندد، آب هم که بماند لجن می بندد.
و حیف از این ماهی که در گل و لای، بلولد و حیف از این قلب که در غلط بغلتد!
یکدست باش رنگ قرمز ،رنگ عشق
از دیروز بیاموز برای امروز زندگی کن
و امید به فردا داشته باش
هر چه مشکل بزرگتر باشد هدیه هم بزرگتر است .
ننالید...........
زندگی دریای پر طوفانی است
که در هر جایی ممکن است
با امواج آن روبه رو شوید .
امواج را بشکافید و عبور کنید!
بایستید!
جزر و مد را پشت سر بگذارید.
در ساحلی دیگر آفتاب زیبایی خواهید دید.
از سعادت ها بحث کنید!
دنیا بقدری پر اندوه است
که احتیاجی به نگهداری غم خود ندارید.
هیچ راهی به کلی سخت و صعب العبور نیست.
به جنبه های درست و روشن نگاه کنید
روحتان در اثر کار مداوم،
ناخوشنودی و اندوه خسته است
برای استراحت از درستی ها،
روشنی ها و زیبایی ها بحث کنید!
((( الاویلرویلکاکس)))
آرتمیس Artemis نخستین زن دریانورد ایرانی است که درحدود ۲۴۸۰ سال پیش، فرمان دریاسالاری خویش را از سوی خشایارشاه هخامنشی دریافت کرد و اولین بانویی است که در تاریخ دریانوردی جهان در جایگاه فرماندهی دریایی قرار گرفته است.
در سال ۴۸۴ پیش از میلاد، هنگامی که فرمان بسیج دریایی برای شرکت در جنگ با یونان از سوی خشایارشاه صادر شد، آرتمیس فرماندار سرزمین کاریه با پنج فروند کشتی جنگی که خود فرماندهی آنها را در دست داشت به نیروی دریایی ایران پیوست.
دراین جنگ که ایرانیان موفق به تصرف آتن شدند، نیروی زمینی ایران را ۸۰۰ هزار پیاده و ۸۰ هزار سواره تشکیل میداد و نیروی دریایی ایران شامل ۱۲۰۰ ناو جنگی و ۳۰۰ کشتی ترابری بود. همچنین آرتمیس در سال ۴۸۰ پیش از میلاد در جنگ سالامین Salamine که بین نیروی دریایی ایران و یونان در گرفت شرکت داشت و دلاوری های بسیاری از خود نشان داد و با ستایش دوست و آشنا روبرو شد.
او در یکی از دشوارترین شرایط در جنگ سالامین، با دلیری و بیباکی کممانندی توانست بخشی از نیروی دریایی ایران را از خطر نابودی نجات دهد و به همین دلیل به افتخار دریافت فرمان دریاسالاری از سوی خشایارشاه رسید.
او به خشایارشاه پیشنهاد ازدواج نیز داد که بدلایلی این پیوند صورت نگرفت. در سالهای دهه شصت میلادی (دهه چهل خورشیدی) نیروی دریایی ایران، برای نخستین بار ناو شکن بزرگی را به نام یک زن نام گذاری کرد و او «آرتمیس» بود.
ناو شکن آرتمیس در دوران خدمت دریاسالار فرج الله رسایی به آب انداخته شد و سالها بر روی آبهای خلیج همیشه فارس پاسدار سواحل ایران بود.
کوئیز زیر از چهار سؤال تشکیل شده که به شما خواهد گفت آیا برای این که یک مدیر حرفهای باشید، شایستگی لازم را دارید یا نه؟
سؤالها مشکل نیستند. در مورد هر سؤال اول سعی کنید خودتان پاسخ بدهید و بعد پاسخ را بخوانید تا ببینید درست جواب دادهاید یا خیر.
1-از شما خواسته شده یک زرافه را در یخچال قرار دهید. چطور این کار را انجام میدهید؟
.
.
.
.
.
.
پاسخ: درب یخچال را باز میکنیم. زرافه را داخل یخچال میگذاریم و سپس درب آن را میبندیم. هدف از این سؤال این است که مشخص شود آیا شما از آن دسته افرادی هستید که تمایل دارند مسائل ساده را خیلی پیچیده ببینند یا خیر!
2-حال از شما خواسته شده یک فیل را در یخچال قرار دهید. چه میکنید؟
.
.
.
.
.
.
.
پاسخ: آیا پاسخ شما این است که درب یخچال را باز میکنیم و فیل را در یخچال میگذاریم و درب آن را میبندیم؟
نه! این درست نیست!
پاسخ صحیح این است که درب یخچال را باز میکنیم. زرافه را از یخچال خارج میکنیم. فیل را در یخچال میگذاریم و درب آن را میبندیم. این سؤال برای این است که مشخص شود آیا شما به نتایج کار های قبلی خود و تأثیر آن برتصمیم گیریهای بعدیتان فکر میکنید یا خیر.
3-شیرشاه یک کنفرانس برای حیوانات جنگل ترتیب داده است که به جز یک حیوان، همگی حیوانات در آن حضور دارند. آن یک حیوان غایب کیست؟
.
.
.
.
.
.
.
پاسخ: یادتان رفته که فیل الان در یخچال است؟ پس حیوان غایب این جلسه باید فیل باشد! هدف از این سؤال این است که حافظه شما در به خاطر سپردن اطلاعات سنجیده شود.
اگر تا این جا به سؤالات پاسخ درست ندادهاید نگران نباشید، هنوز یک سؤال دیگر مانده است.
4-باید از یک رودخانه عبور کنید که محل سکونت کروکودیل هاست. شما قایق ندارید. چه میکنید؟
.
.
.
.
.
.
.
پاسخ: خیلی ساده است! به داخل رودخانه پریده و با شنا کردن از آن عبور می کنید.
کروکودیلها؟ آنها الان در جلسهای هستند که شیرشاه ترتیب داده! هدف از این سؤال این است که مشخص شود آیا از اشتباههای قبلی خود درس میگیرید که دوباره آن ها را تکرار نکنید یا خیر.
می خواهم هر آنچه را طی زندگی آموخته اید فراموش کنید . این آغاز درکی تازه و رویایی تازه است .
رویایی که در آن زندگی می کنید ، آفریده خود شماست . دریافت شما از واقعیت است که آن را می سازد ، و هر لحظه که بخواهید می توانید آن را تغییر دهید . شما توان این را دارید که دوزخ را بیافرینید ، و توان این را دارید که بهشت را بیافرینید . پس چرا رویایی متفاوت نداشته باشیم ؟ چرا از ذهن خود ، از تخیل خود ، و از عواطف خود استفاده نکنیم و رویای بهشت را نیافرینیم ؟
فقط از تخیل خود استفاده کنید تا اتفاقی فوق العاده بیفتد . مجسم کنید که قادرید هر وقت بخواهید ، جهان را با چشمانی متفاوت ببینید . هر بار که که چشمان خود را می گشایید ، جهان اطراف را به طرز متفاوتی ببینید .
همین حالا چشمان خود را ببندید ، و بعد باز کنید و به بیرون نگاه کنید .
آنچه می بینید عشق است که از درختان می آید ، عشق است که از آسمان می اید ، عشق است که از نور می آید . از هر آنچه در اطراف شماست ، عشق دریافت می کنید . این حالت سعادت است . شما عشق را مستقیما از همه چیز دریافت می کنید ، از جمله از خودتان و از سایر انسان ها . حتی وقتی انسان ها غمگین یا خشمگین هستند ، پشت این احساس ها می توانید ببیند که عشق هم ارسال می کنند .
با استفاده از تخیل و چشمانی نو برای دریافت ، می خواهم خود را ببینید که زندگی تازه ای را آغاز کرده اید ، رویایی تازه ، حیاتی که در آن نیازی ندارید هستی خود را توجیه کنید و آزادید همان باشید که واقعا هستید .
تصور کنید که اجازه دارید شاد باشید و واقعا از زندگی لذت ببرید . زندگی تان از کشمکش با خویش و یا دیگران رهاست .
تصور کنید که زندگیتان را بدون ترس از بیان رویاهای خویش ، پیش می برید . می دانید چه می خواهید ، چه نمی خواهید ، و چه موقع می خواهید . نمی ترسید که آنچه را نیاز دارید بخواهید ، و نمی ترسید که به هرکس یا هر چیزی نه بگویید یا آری بگویید .
تصور کنید که بدون ترس از قضاوت دیگران زندگی می کنید . رفتارتان را بر اساس آنچه دیگران در باره تان می اندیشند تنظیم نمی کنید . دیگر مسئول عقاید دیگران نیستید . هیچ نیازی ندارد که بر دیگران مسلط باشید و هیچ کس شما را تحت سلطه ندارد .
تصور کنید که بدون قضاوت کردن در باره دیگران زندگی می کنید . می توانید به آسانی آنها را ببخشایید و داوری هایتان را دور بریزید . نیازی ندارد که حق به جانبتان باشد ، و نیازی ندارید که دیگران را خطاکار ببینید . به خودتان و دیگران احترام میگذارید و دیگران هم به شما احترام می گذارند . تصور کنید که بدون ترس از دوست داشتن و دوست داشته نشدن زندگی می کنید . دیگر نمی ترسید که طرد شوید و نیاز ندارید که پذیرفته شوید . می توانید بدون شرم یا توجیه بگویید " دوستت دارم " . می توانید با قلبی گشوده در جهان گام بردارید و از آزار دیدن نهراسید .
تصور کنید که زندگی می کنید بی آن که از خطر کردن یا از کشف زندگی هراسان باشید . نمی ترسید که چیزی را از دست بدهید . نمی ترسید که در دنیا زندگی کنید و نمی ترسید که بمیرید .
تصور کنید که خودتان را همین طور که هستید دوست دارید . بدنتان را همین شکلی که هست دوست دارید و عواطفتان را همین طور که هستند دوست دارید می دانید که همین گونه که هستید کاملید .
دلیل این که می خواهم این چیزها را مجسم کنید این است که آنها کاملا امکانپذیر هستند ! شما می توانید در حالت سرخوشی ، سعادت و برکت زندگی کنید ، چون در رویای بهشت هستید . اما برای تحقق این رویا ، باید اول آن را بشناسید .
تنها عشق می تواند شما را به این حالت سعادت برساند . سعادتمند بودن مثل عاشق بودن است . عاشق بودن مثل سعادتمند بودن است . درمیان ابرها پرواز می کنید . هرجا می روید عشق دریافت می کنید . کاملا امکان پذیر است که همواره این گونه زندگی کنید ، امکان پذیر است ، چون دیگران این کار را کرده اند ، و آنان با شما فرقی ندارند . آنها در سعادت زندگی می کنند ، چون میثاق های خود را تغییر داده اند و رویای دیگری را در سر می پرورانند .
هنگامی که احساس کردید زندگی در مرتبه سعادت و برکت یعنی چه ، آن را دوست خواهید داشت . خواهید دانست که بهشت روی زمین حقیقت دارد ، که این بهشت حقیقتا وجود دارد . وقتی دانستید که بهشت وجود دارد ، و وقتی دانستید که می شود در آن ساکن شد ، دیگر به خودتان بستگی دارد که کوشش لازم را انجام دهید . دو هزار سال پیش عیسی مسیح در باره ملکوت بهشت و ملکوت عشق سخن می گفت ، اما انسان ها آن زمان آماده شنیدنش نبودند . آنان می گفتند : " درباره چه چیز حرف می زنی ؟ قلب من خالی است . من عشقی را که تو می گویی در قلبم احساس نمی کنم . من آرامشی را که تو می گویی ندارم . " شما نباید این کار را بکنید . فقط مجسم کنید که این پیام عشق ممکن است ، و آن وقت در می یابید که از آن شماست .
جهان بسیار زیبا و شگفت انگیز است . زندگی می تواند خیلی آسان باشد اگر عشق راه زندگی شما باشد . می توانید تمام مدت عاشق باشید . انتخاب با شماست . ممکن است دلیلی برای عشق نداشته باشید ، اما می توانید دوست داشته باشید چون دوست داشتن شما را خوشحال می کند . عشق فعال فقط شادی می آفریند . عشق به شما آرامش درونی می دهد . می تواند ادراک شما را از هر چیزی دیگرگون کند .
می توانید همه چیز را با چشم های عشق ببینید . می توانید هشیار باشید که همه جا در اطرافتان عشق هست . وقتی این طور زندگی کنید ، دیگر مهی در ذهنتان باقی نمی ماند . میه – تو – تی برای همیشه از بین می رود . این چیزی است که قرن های متمادی انسان ها در جستجویش بوده اند . ما هزاران سال به دنبال شادی گشته ایم . شادی ، بهشت گمشده است . آدمیان برای رسیدن به آن بسیار تلاش کرده اند ، و این بخشی از تحول ذهن است . این آینده بشریت است .
این نوع زندگی ممکن است ، و راه تحقق آن در دست شماست . موسی آن را سرزمین موعود نامید ، بودا ان را نیروانا نامید ، عیسی آن را بهشت نامید ، و تولتک ها آن را رویای جدید می نامند . بدبختانه هویت شما در آمیخته با رویای این سیاره است . همه باورهای شما و میثاق های شما در مه غوطه ور هستند . شما حضور انگل را احساس می کنید ، ولی خیال می کنید که او خود شماست . این چیزی است که رها کردن آن را دشوار می کند – رها کردن انگل و آفرینش فضایی برای تجربه عشق . شما به " قاضی " وابسته اید ، به " قربانی " وابسته اید . رنج بردن به شما احساس امنیت می دهد ، چون آن را خوب می شناسید .
اما واقعا دلیلی برای رنج کشیدن وجود ندارد . تنها دلیل رنج کشیدن شما این است که خودتان رنج کشیدن را بر می گزینید . اگر به زندگی خود نگاه کنید ، بهانه های زیادی برای رنج کشیدن پیدا می کنید ، اما حتی یک دلیل درست پیدا نمی کنید . شادی یک انتخاب است ، و رنج هم یک انتخاب است .
شاید ما نتوانیم از سرنوشت بشری بگریزیم ، اما حق انتخاب داریم : رنج بردن از سرنوشت خویش یا لذت بردن از سرنوشت خویش . رنج کشیدن یا دوست داشتن و شاد بودن . در دوزخ زیستن یا در بهشت زندگی کردن . انتخاب من ، زندگی کردن در بهشت است . انتخاب شما چیست ؟
گر چه رنگارنگ باشد می, می است این کسی داند که سرمست از وی است
بگذر از نقش خیال و رنگ و بو تا ببینی باده ها از یک سبو
رنگ دیدن گیج و مهجورت کند از می و میخوارگی دورت کند
باده نوشی می دهد مستی ترا می رهاند باده از هستی ترا
نام می, کی مشکلت آسان کند جام بی می کی تنت را جان کند
نام می جام است, عین باده نیست می پرستی راه و رسمی ساده نیست
باده باید خورد, لیک از جام می مست کی سازد کسی را نام می
باده را باید به جان آمیختن سود ندهد در گریبان ریختن
در گریبان ریختی می را به فن روز و شب گویی سخن از ما و من
می ندانستی حریفان حاضرند بر تو و مکر و فریبت ناظرند
از نگاهت پی به حالت می برند بر زبان و قیل و قالت ننگرند
آیا ایرانیان مخترع پیل الکتریکی بوده اند؟
تا چند سال پیش همه تصور میکردند که پیل الکتریکی را نخستین بار دانشمند ایتالیایی لوییجی گالوانی در سال 1786 اختراع کرد.گالوانی از قرار دادن دو فلز در آب نمک جریان برق بدست آورد. چقدر مایه تعجب است وقتی میبینیم که بر حسب تصادف ،گالوانی هم برای ساختن پیل همان فلزهایی را استفاده کرد که 1800 سال پیش از وی ایرانیان برای ساختن پیل بکار برده بودند.
پیل مورد استفاده ایرانیان در قریه ای در اطراف بغداد به دست آمده است.باستان شناسانی که در آثار تمدن اشکانیان حفاری میکردند در کلبه یک کاهن یا کیمیاگر ایرانی تعداد زیادی از این پیلها به دست آوردند. باید در نظر داشت که در زمان فرمانروایی اشکانیان که از 250 سال قبل از میلاد مسیح تا 226 سال بعد از میلاد ادامه داشت قسمت مهمی از کشور فعلی عراق و منجمله نواحی بغداد جز امپراطوری ایران محسوب می شد.
برای نخستین بار یک باستانشناس آلمانی به نام ویلهلم کونیک یک پیل الکتریکی اشکانیان را 20 سال پیش در مرز عراق و ایران کشف کرد و هنگامی که آن را به موزه برلین برد مشاهده کرد که دوستانش نیر قطعات شکسته و خورد شده نظیر این پیل را پیش تر به موزه آورده اند. باستان شناس آلمانی پس از مدتی حدس زد که شاید این جسم عجیب یک پیل الکتریکی بوده است ولی دوستانش در این مورد تردید داشتند تا آنکه او پس از سالیان دراز تحقیق عاقبت موفق شد در خرابه های شهر سلوکیه متعلق به اشکانیان آلات دیگری کشف کند که حدس قبلی او را تایید نمود.
این دانشمند در حفاری های خود مقدار زیادی از این پیلها را پیدا کرد که به وسیله میله های برنزی به یکدیگر متصل بودند و در آخر فقط دو سیم از ترکیب آنها بوجود آمده بود و سر این دو سیم به دستگاه دیگری فرو رفته بود. کونیک مشاهدات خود را در کتابی منتشر ساخت.تا آنکه افکارش در سراسر جهان پخش شد و پس از آزمایشهای فراوانی که در این مورد به عمل آمد ، سرانجام چندی پیش یک مهندس امریکایی به نام ویلاردگری ثابت کرد که این دستگاه عجیب را اشکانیان برای آب دادن فلزات بخصوص طلا و نقره بکار می برده اند.
گری در گزارش خود می نویسد:«اشکانیان از اتصال این پیلها به یکدیگر مقدار قابل توجهی نیروی برق بدست می آوردند و آن را به وسیله دو سیم وارد دستگاه آبکاری کرده و با استفاده از املاح طلا و نقره ، دستبند ها و زینت آلات خود را آب طلا و نقره میدادند که امروز گالوانو پلاستی یا آبکاری الکتریکی می نامند.»
در آن زمان کیمیاگران و جواهرسازان باستانی که به اینکار می پرداختند ساختمان پیل را نیز مانند سایر معلومات خویش به عنوان یک راز مگو تلقی کرده و جز به اهل فن به کسی ابراز نمی داشتند و در نتیجه از این اختراع جز کاهنها و کیمیاگران ، دیگران اطلاع نداشتند
My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment.
مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
She cooked for students & teachers to support the family.
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.
یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره
I was so embarrassed. How could she do this to me?
خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟
I ignored her, threw her a hateful look and ran out.
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم
The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!"
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره
I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.
فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...
So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟
My mom did not respond...
اون هیچ جوابی نداد....
I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.
حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
I was oblivious to her feelings.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
I wanted out of that house, and have nothing to do with her.
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم
So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own.
اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...
I was happy with my life, my kids and the comforts
از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم
Then one day, my mother came to visit me.
تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من
She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو
When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.
وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا ، اونم بی خبر
I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!"
سرش داد زدم ": چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا
And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.
اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .
One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .
یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
So I lied to my wife that I was going on a business trip.
ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .
After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.
بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .
My neighbors said that she is died.
همسایه ها گفتن که اون مرده
I did not shed a single tear.
ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم
They handed me a letter that she had wanted me to have.
اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن
"My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children.
ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
I was so glad when I heard you were coming for the reunion.
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا
But I may not be able to even get out of bed to see you.
ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم
I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی
As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.
به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم
So I gave you mine.
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.
برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه
With my love to you,
با همه عشق و علاقه من به تو
در انگلستان مدیران و روسا بعضی وقتها استعفا میدهند، در ایران عشق به خدمت مانع از این امر میشود.
در انگلستان افراد از مشاغل پایین شروع میکنند و به تدریج ممکن است ارتقا پیدا کنند، در ایران برخی افراد مادرزادی مدیر و رئیس اند و اولین شغلشان (در بیست و چند سالگی) مدیریت و ریاست است.
در انگلستان برای یک مقام دنبال فرد مناسب میگردند، در ایران برای یک فرد، دنبال مقام مناسب میگردند، و حتا در صورت لزوم یک مقام تازه ساخته میشود.
در انگلستان کسی که کارمند ساده است، سه سال بعد ممکن است مدیر شود. در ایران کسی که کارمند ساده است، سه سال بعد هنوز کارمند ساده است، ولی در این مدت سه بار رئیساش عوض شده.
در انگلستان کسی که خیلی دانش و تجربه داشته باشد و بخواهند از او بیشترین استفاده را ببرند، به سمت مشاوری گماشته میشود. در ایران کسی که نخواهند ازش استفاده کنند، مشاور میشود.
در انگلستان اگر کسی از کار برکنار بشود، عذرخواهی میکند و حتا ممکن است محاکمه شود. در ایران بعد از برکناری، طی مراسم باشکوهی از فرد تقدیر شده و وی را به مدیریت جای دیگری میگمارند.
در انگلستان مدیران یک اداره کارشان را به صورت گروهی انجام میدهند، اما مستقل از هم استخدام شده یا برکنار میشوند. اما در ایران افراد به صورت گروهی از یک اداره به اداره دیگر جا به جا میشوند، ولی در حین کار هیچ نوع هماهنگی ندارند.
در انگلستان برای استخدام یک رئیس دانشگاه، مثل بقیه مشاغل، در روزنامهها آگهی چاپ میکنند، از بین درخواستهای رسیده با برخی مصاحبه میکنند و سرانجام یکی را انتخاب میکنند. در ایران، برای انتخاب رئیس به افراد مورد نظر تلفن میکنند!
در انگلستان معمولن زمان پایان کار یک رئیس و شروع کار نفر بعدی از ماهها قبل مشخص است. در ایران، یک رئیس ممکن است خبر برکناریاش را همان روز بشنود!
در انگلستان، همه میدانند درآمد قانونی یک رئیس دانشگاه زیاد است، ولی در ایران مدیران و روسا انسانهای سادهزیستی هستند که درآمدشان به کسی ربطی ندارد.
در انگلستان، شما استاد و رئیس دانشکده را به اسم کوچک صدا میزنید، در ایران استاد را با لقبهایش صدا میزنید و رئیس را صدا نمیزنید، چون به شما وقت ملاقات نمیدهد.
در انگلستان سابقه کار کافی برای تصدی یک مقام لازم است، در ایران مورد اعتماد بودن کفایت میکند
در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد
ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد
و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین
قطعات باخ را نواخت. از آنجا
که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر
برای
رفتن به سر کارهایشان به
سمت مترو هجوم آورده بودند.
سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه
نوازنده شد. از سرعت قدمهایش
کاست و چند ثانیهای توقف کرد، بعد با عجله
به سمت مقصد خود براه افتاد.
یک دقیقه بعد، ویلونزن اولین انعام خود را
دریافت کرد. خانمی بیآنکه
توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون
کاسهاش
انداخت و با عجله براه خود
ادامه داد.
چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به
موسیقی
سپرده بود، به دیوار پشت
سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود
انداخت وبا عجله از صحنه دور
شد،
کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان
داد،
کودک سه سالهای بود که
مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می برد.
کودک یک لحظه ایستاد و به
تماشای ویلونزن پرداخت، مادر محکم تر
کشید
وکودک در حالیکه همچنان نگاهش
به ویلونزن بود، بهمراه مادر براه افتاد،
این صحنه، توسط چندین کودک
دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و
والدینشان بلا استثنا برای بردنشان
به زور متوسل شدند.
در طول مدت ۴۵ دقیقهای که ویلونزن می
نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف
کردند. بیست نفر انعام دادند، بیآنکه مکثی
کرده باشند، و سی و دو دلار
عاید ویلونزن شد. وقتیکه ویلونزن از
نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا
حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد،
ونه کسی او را شناخت.
هیچکس نمیدانست که این ویلونزن همان
(جاشوا بل ) یکی از بهترین
موسیقیدانان جهان است، و نوازندهی یکی از
پیچیدهترین فطعات نوشته شده
برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار،
میباشد.
جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن
مترو،
در یکی از تاتر های شهر
بوستون، برنامهای اجرا کرده بود که تمام
بلیط هایش پیشفروش شده بود،
وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.
این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل
در
ایستگاه مترو توسط
واشینگتنپست ترتیب داده شده بود، وبخشی
از
تحقیقات اجتماعی برای سنجش
توان شناسایی، سلیقه و الوویت های مردم
بود.
نتیجه: آیا ما در شزایط معمولی وساعات
نامناسب، قادر به مشاهده ودرک
زیبایی هستیم؟ لحظهای برای قدردانی از
آن
توقف میکنیم؟ آیا نبوغ وشگرد
ها را در یک شرایط غیر منتظره میتوانیم
شناسایی کنیم؟
یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این
باشد،
اگر ما لحظهای فارغ نیستیم که توقف کنیم و
به یکی از بهترین موسیقیدانان
جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات
نوشته شده برای ویلون، است،
گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از
دست میدهیم؟
در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد
ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد
و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین
قطعات باخ را نواخت. از آنجا
که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر
برای
رفتن به سر کارهایشان به
سمت مترو هجوم آورده بودند.
سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه
نوازنده شد. از سرعت قدمهایش
کاست و چند ثانیهای توقف کرد، بعد با عجله
به سمت مقصد خود براه افتاد.
یک دقیقه بعد، ویلونزن اولین انعام خود را
دریافت کرد. خانمی بیآنکه
توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون
کاسهاش
انداخت و با عجله براه خود
ادامه داد.
چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به
موسیقی
سپرده بود، به دیوار پشت
سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود
انداخت وبا عجله از صحنه دور
شد،
کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان
داد،
کودک سه سالهای بود که
مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می برد.
کودک یک لحظه ایستاد و به
تماشای ویلونزن پرداخت، مادر محکم تر
کشید
وکودک در حالیکه همچنان نگاهش
به ویلونزن بود، بهمراه مادر براه افتاد،
این صحنه، توسط چندین کودک
دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و
والدینشان بلا استثنا برای بردنشان
به زور متوسل شدند.
در طول مدت ۴۵ دقیقهای که ویلونزن می
نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف
کردند. بیست نفر انعام دادند، بیآنکه مکثی
کرده باشند، و سی و دو دلار
عاید ویلونزن شد. وقتیکه ویلونزن از
نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا
حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد،
ونه کسی او را شناخت.
هیچکس نمیدانست که این ویلونزن همان
(جاشوا بل ) یکی از بهترین
موسیقیدانان جهان است، و نوازندهی یکی از
پیچیدهترین فطعات نوشته شده
برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار،
میباشد.
جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن
مترو،
در یکی از تاتر های شهر
بوستون، برنامهای اجرا کرده بود که تمام
بلیط هایش پیشفروش شده بود،
وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.
این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل
در
ایستگاه مترو توسط
واشینگتنپست ترتیب داده شده بود، وبخشی
از
تحقیقات اجتماعی برای سنجش
توان شناسایی، سلیقه و الوویت های مردم
بود.
نتیجه: آیا ما در شزایط معمولی وساعات
نامناسب، قادر به مشاهده ودرک
زیبایی هستیم؟ لحظهای برای قدردانی از
آن
توقف میکنیم؟ آیا نبوغ وشگرد
ها را در یک شرایط غیر منتظره میتوانیم
شناسایی کنیم؟
یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این
باشد،
اگر ما لحظهای فارغ نیستیم که توقف کنیم و
به یکی از بهترین موسیقیدانان
جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات
نوشته شده برای ویلون، است،
گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از
دست میدهیم؟
اما افسوس که ...
به جای افکارش ...
زخمهای تنش را نشانمان دادند ...
و بزرگترین درد او را بی آبی معرفی کردند"
مرد: دختره خیر ندیده! تا نکشمت راحت نمیشم!
زن: آقا ، حالا یه غلطی کرد! شما بگذر. نامحرم که تو خونه مون نبوده.
حالا یه بار بلند خندیده!
مرد: بلند خندیده؟! اگه الان جلوشو نگیرم لابد پس فردا میخواد بره بقالی
ماست بخره! همش تقصیر توئه که درست تربیتش نکردی. نخیر نمیشه. باید
بکشمش! (بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده میشه و
دختر گناهکارشو میبخشه!)
زن: آقا خدا سایه شما رو هیچوقت از سر ما کم نکنه.
نیم قرن بعد ، سال 1280:
مرد: واسه من میخوای بری مدرسه درس بخونی؟! میکشمت تا برات درس عبرت
بشه!
زن: آقا ، آروم باشین. یه وقت قلبتون خدای نکرده میگیرهها! شکر خورد.
دیگه از این شکرها نمیخوره. قول میده!
زن: وای آقا تو رو خدا از خونش بگذرین. منو به جای اون بکشین! (بالاخره
با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده میشه و دختر گناهکارشو
میبخشه!)
زن: خدا شما رو تا ابد واسه ما نگه داره.
یک قرن بعد از اولین رویداد ، سال 1330:
مرد (بعد از گرفتن کمی زهر چشم و شکستن چند تا کاسه و کوزه!): چی؟!
دانشسرا؟! دختره چشم سفید حالا میخوای بری دانشسرا؟! مردم از فردا
نمیگن آقا رضا غیرتت کو؟!
زن: آقا ، تو رو خدا خودتونو کنترل کنین. خدای نکرده سکته میکنین!
(بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده میشه و دختر
گناهکارشو می بخشه!)
زن: آقا الهی صد سال سایه تون بالای سر ما باشه.
حوالی سال 1360:
فریاد مرد خونه تا هفت خونه اونطرف تر میرسه که: بله؟! میخواد بره سر
کار؟! یعنی من دیگه انقدر بی غیرت و بدبخت شدم که دخترم بره سر کار ؟!
زن: حالا تو عصبانی نشو. دوستاش یادش دادن این حرفا رو! خدا تو رو برای
ما حفظ کنه.
همین چند سال پیش ، سال 1380:
مرد: کجا؟! میخوای با این مانتو آستین کوتاه و شلوارک (شلوار برمودا)
بری بیرون؟! میکشمت! من ، تو رو ، میکشم! زن: ای آقا ، خودتو ناراحت
نکن بابا. الان دیگه همه همینطورین!
مرد: من اینطوری نیستم! دختر ، لااقل یه کم اون شلوارو پایینتر بکش که
زانوتو بپوشونه! نه ، نه ، نمیخواد! بدتر شد! همون بالا ببندیش بهتره!
زن: مرد خدا عمرت بده که درکش کردی!
چند سال بعد ، سال 1390:
مرد: آخه خانم این چه وضعیه؟ روزی که اومدم خواستگاری گفتم نمیخوام زنم
این ریختی لباس بپوشه ، گفتی دوره این امل بازیها تموم شده ، گفتم چشم!
تمام خونه و املاکم رو هم که برای مهریه به نامت کردم. حق طلاق رو هم که
ازم گرفتی. حالا میگی بشینم توی خونه بچه داری کنم؟!
زن: عزیزم مگه چه اشکالی داره؟ مگه تو ماهی چقدر حقوق میگیری؟ تمام حقوقت
هم که برای کرایه تاکسی و خرج ناهارت و مهدکودک بچه و بنزین و جریمه
ماشین میره! حالا اگه بشینی توی خونه و از بچه نگهداری کنی هم خرجمون کم
میشه هم بچه عقده ای نمیشه! آفرین عزیزم. من دارم با دوستام میرم باشگاه
بولینگ! خدا سایه ات رو فعلا" روی سر ما نگه داره!
چند سال بعد ، سال 1400:
دختر: چی؟! چی گفتی؟! دارم بهت میگم ، ماشین بی ماشین! همین که گفتم. من
قرار دارم ماشینم میخوام. میخوای بری بیرون پیاده برو!
زن: دخترم ، حالا بابات یه غلطی کرد! تو اعصاب خودتو خراب نکن. (بالاخره
با صحبتهای زن ، دختر خونه از خر شیطون پیاده میشه و بابای گناهکارشو
میبخشه!)
زن: عزیزم خدا نگهت داره که باباتو بخشیدی!
دو قرن بعد از اولین رویداد ، سال 1430:
زن: عزیزم تو که انقدر فسیل نبودی! مثلا" بین دوستات به روشنفکری معروفی.
آخه چه اشکالی داره؟ اینهمه سال ما زنها بچه دار شدیم و به دنیا
آوردیمشون ، حالا با این علم جدید و تکنولوژی پیشرفته چند وقتی هم شما
مردها از این کارا بکنین! اصلا" مگه نمی گفتی جد بزرگت همیشه می گفته: چه
مردی بود کز زنی کم بود؟
مرد: پس لااقل بذار بیمارستان و جنس و اسم بچه رو خودم انتخاب کنم!
زن: دیگه پررو نشو هر چی هیچی بهت نمیگم!
نه ماه بعد وقتی مرد بچه بغل از بیمارستان به خونه میاد زن با عشوه میگه:
مرد من ، یعنی سایه تو تا به دنیا آوردن چند تا بچه دیگه بالای سر ماست؟
آینده ای نه چندان دور ، سال 1450:
چند تا مرد دور همدیگه نشستن و در حالی که سبزی پاک میکنن آهسته و در
گوشی مشغول بحث هستن: آره... میگن هدف این جنبش بازگردوندن حق و حقوق
ضایع شده مردهاست!
- حق با جمشیده... ببینین این زنها چقدر از ما سوء استفاده میکنن! تا
وقتی خونه بابامون هستیم که باید آشپزی و بچه داری و خیاطی یاد بگیریم و
توسری بخوریم! بعدشم بدون مشورت با ما زنمون میدن و زنمون هم استثمارمون
میکنه!
- آره... خب داشتم می گفتم... اسم این جنبش سیبیلیسمه و اعلامیه هاش هر
شب ........
در این هنگام به علت ورود خانم یکی از مردها ، بحث به زیاد بودن خاک و
علف هرزه قاطی سبزی ها کشیده میشه!
زن: زود باشین تمومش کنین دیگه! درست تمیز کن! من نمیدونم این سایه لعنتی
شما تا کی میخواد روی زندگی ما بمونه؟!
حوالی سال 1530 ه.ش:
رادیوی سراسری ، موج تله پاتی (صدای یه خانم): با اعلام ساعت نه شب شما
خانمهای عزیز را در جریان آخرین اخبار دنیا قرار میدهم. به گزارش
خبرگزاری بانوپرس ، دقایقی قبل سایه آخرین نمونه بازمانده از جنس مرد از
روی کره زمین محو شد! پس از پایان عمر این موجود از گونه مردها ، از این
پس نام و تصویر این مخلوقات را فقط در وب پیج های تاریخی و باستان شناسی
می توانید رویت نمایید. ساعت نه و پانزده دقیقه با خبرهای جدیدی در خدمت
شما بانوان محترم خواهم بود. دینگ دینگ!
یادته وقتی “عمو جغد شاخدار” مرد چقدر گریه کردیم. یادته وقتی” آنت” کشتی چوبی “لوسین” رو شکست، چقدر از دیدن خشونت این حرکت ناراحت شدیم. یادته وقتی “تام” به عنوان تنها شاهد ماجرا در دادگاه افشا کرد که “این جون جو “قاتله و “ماف” بیگناهه چقدر خوشحال شدیم. یادته وقتی “دکتر بزی” گفت “میاگو “مرض آهنگران گرفته وگفت این مرض ناشی از کم توجهی مادر به میاگوس، تازه فهمیدیم که ما هم ناخودآگاه در عمرمون یکی دو بار این مرضو گرفتیم. یادته وقتی “استرلینک و اسکار” اون قایق چوبی رو می ساختن ما چقدر بین خودمون و اونا فرق احساس کردیم . یادته وقتی “خانواده دکتر ارنست” “رسم زندگی در شرایط سخت رو پیدا میکردن ما چقدر ذوق زده می شدیم. یادته وقتی که” نل” گمشده خودشو رو تو “پارادایز “جستجو میکرد و ما بزرگتر شدیم و معنای پارادایز بلد شدیم ، فهمیدیم هر کدوم از ما یک مدینه فاضله گم شده داره. یادته وقتی “پرین” مادرش رو از دست داد فهمیدیم چقدر زندگی کردن سخته. یادته که “سیریندر پتی “و “کنا” رفتن برای صلح دادن اون دو تا خانواده که همش با هم دعوا میکردن و بلاخره موفق شدن، ما معنی وساطت رو فهمیدیم. یادته وقتی “مارچی پیر” خواهر” لیلی بیت” رو پیدا کرد و اونو به خونه اورد و کلی بهشون محبت کرد ما فهمیدیم بر اساس ظاهر آدما نمیشه به باطن اونا پی برد. من که خوب یادمه، تو چی؟
اینا رو گفتم که بگم شخصیت نسل سوخته ما، نسلی که از نسل قبل و بعد خودش بسیار منطقی تره ، از همین تک لحظه ها شکل گرفته. کارتونهایی که بر اساس یک نگاه فلسفی و اخلاقی بنا نهاده شده بودند و بدون اینکه متوجه باشیم یک دیدگاه فلسفی اخلاقی رو به زندگی ما وارد کردند. شاید بتوان گفت بهترین لحظات زندگی ما لحظاتی بود که با این ها گذشت: نل، ترنت،کیل، کید، پارادایز، براس، ممل، تام، هاگ، ماف، این جون جو، استرلینگ،رامکال، پو، آقای تورمن، اسکار، آلیس، آنت بارنیل،دنی، کلوز، لوسین، بلفی، لیلیبیت،مارچی پیر، مونگار،ناپولی، میاگو، دراگو، میشا، پرین، پاریکان، سیرندر پتی، کنا، مدلاک، پیلا پیلا، بل و سباستین ،بچه های مدرسه والت، بنر، سو ، عمو جغد شاخدار …..
نسل ما کمی منطقی تر بود. نسل ما با بتمن و کارتونهای خشن اصلا ارتباطی برقرار نکرد. ولی حالا وضع از دو سو فرق کرده. نمایش خیلی ازاون کارتونها ممنوع شده. نسل جدید هم با کارتونهای نسل ما بیگانه است. حالا تام و جری بیشتر رو بورسه تا مسافر کوچولو. البته خورده ای هم نمیشه گرفت چون ما همیشه نسل برتریم
ارنستو چگوارا
غصه هایم بزرگ تر
شانه هایم کوچکند
دلم کوچکتر
کجاست عدالت ؟
پس کودک فریاد زد خدایا با من حرف بزن!رعد در آسمان پیچید ولی کودک گوش نداد،
کودک نگاهی به اطراف کرد و گفت خدایا بگذار ببینمت،ستاره ای درخشید ولی کودک توجهی نکرد،
فریاد زد خدایا به من معجزه ای نشان بده و یک زندگی متولد شد ولی کودک نفهمید!
با ناامیدی گریست:خدایا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اینجایی،
بنابراین خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد… ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت…..
پس کودک فریاد زد خدایا با من حرف بزن!رعد در آسمان پیچید ولی کودک گوش نداد،
کودک نگاهی به اطراف کرد و گفت خدایا بگذار ببینمت،ستاره ای درخشید ولی کودک توجهی نکرد،
فریاد زد خدایا به من معجزه ای نشان بده و یک زندگی متولد شد ولی کودک نفهمید!
با ناامیدی گریست:خدایا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اینجایی،
بنابراین خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد… ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت…..
**بنگر که تو چگونه می افتی
آلبرت انیشتین
می کنی می بینی همش
چکیده بی اینکه بفهمی دستت پر ازخاطرست.
هر که را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم
راز دل با آب گفتم تا نگوید با کسی
عاقبت ورد زبان ماهی دریا شدم
یادت باشه که دریای آروم، ناخدای قهرمان نمیسازه
روزهایی برای تنفر، و روزهای برای بیتفاوت شدن،
از خود و بیخود فارغ شدن.
روزهایی هست برای دویدن،
روزهایی برای خوابیدن،
و روزهایی برای قدمزدن،
صدای خراش سنگریزهها را بر سطح سخت خاک شنیدن،
کمی فکر کردن، گاهی فهمیدن.
روزهایی هست برای داد زدن،
روزهایی برای سکوت،
و روزهایی برای آرام صحبتکردن،
کلمات را شمرده ادا کردن،
دانه دانه حرفهایشان را صدا کردن،
ناز کردن، غمگین بودن و حرفهای شاد زدن.
روزهایی هست برای گریهکردن،
روزهایی برای قهقهه،
و روزهایی برای لبخند زدن،
نشستن و دیدن و لذت بردن از هیچ کاری نکردن.
و هرروز یکی از همین روزهاست که میآید و میرود
و از هر دستهای که باشد، شبی را بهدنبال میآورد.
هر روزی که باشد، شب سیاه است و بلند است و مرا در خود غرق میکُند.
روزهایی برای زندگی کردن،
با تو، با من،
و شبهایی برای مُردن،
تنها مُردن.
اول: اینکه آن مدل افراد که شما می گویید دست در دست هم می روند و ما دستهایمان از هم جداست.
دوم: آنکه آنها هنگام راه رفتن و صحبت کردن به هم نگاه می کنند و ما رویمان به طرف دیگریست.
سوم :آنکه آنها هنگام صحبت کردن و راه رفتن با احساس با هم حرف می زنند و ما به هم هیچ احساسی نداریم!
چهارم: آنکه آنها با هم بگو بخند می کنند و ما غمگینیم.
پنجم: آنکه آنها به هم چسبیده راه می روند و ما یکی از آن یکی جلو تر می رود.
ششم: آنکه آنها هنگام با هم بودن کیکی بستنی چیزی می خورند و ما هیچ نمی خوریم.
هفتم: آنکه آنها هنگام با هم بودن بهترین لبسهایشان را می پوشند و ما لباسهای قدیمی تنمان است.
هشتم: آنکه....
**گاه بیگاه لب پنجره خاطره ام می آیی. ای قدیمی ای خوب
**تو مرا یاد کنی یا نکنی، من به یادت هستم.
**آرزویم همه سرسبزی توست.
**دایم از خنده، لبانت لبریز
**دامنت پر گل باد.
سرنوشت مرا خیر بنویس
تقدیری مبارک
تا هر چه را تو دیر میخواهی ، زود نخواهم
و هر چه را تو زود میخواهی، دیر نخواهم
خورشید را باور دارم
حتی اگر نتابد
به عشق ایمان دارم
حتی اگر آن را حس نکنم
به خدا ایمان دارم.................... حتی اگر سکوت کرده باشد
تا خدا هست جایی برای ناامیدی نیست
تا حالا از خودت پرسیدی که چرا تنهایی؟
چرا کسی همراهت نیست؟
چرا کسی تو رو دوست نداره؟
و چرا زندگی سخته؟
من بهت میگم...
تو تنهایی چون به فکر با هم بودن نیستی و راحتی و آسایش رو در تنهایی میبینی...
کسی همراهت نیست چون خودت دوست نداری همراه کسی باشی و زندگیت رو با اون تجربه کنی...
کسی تو رو دوست نداره چون تو هم کسی رو برای دوست داشتن انتخاب نکردی...
زندگی سخته چون تو تنهایی،کسی همراهت نیست و کسی تو رو دوست نداره
که ای ز وصف تو الکن زبان تحسینم
به نعمتی که مرا داده ای هزاران شکر
که من نه در خور لطف و عطای چندینم
خسی گرفت گریبان کور و با وی گفت
که تا جواب نگویی ز پای ننشینم
من ار سپاس جهان آفرین کنم نه شگفت
که تیز بین و قوی پنجه تر ز شاهینم
ولی تو کوری و نا تندرست و حاجتمند
نه چون منی که خداوند جاه و تمکینم
چه نعمتی است ترا تا به شکر آن کوشی ؟
به حیرت اندر از کار چو تو مسکینم
بگفت کور کزین به چه نعمتی خواهی ؟
که روی چون تو فرومایه ای نمی بینم
رهی معیری
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست
سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
وه ازین آتش روشن که به جان من و توست
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد . . . خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
خرمن سوخته ما به چه کارش می خورد . . . که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد . . . آتش شوق در این جان شکیبا زد و رفت
بود آیا که ز دیوانه خود یاد کند . . . آنکه زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
رفت و از گریه طوفانی ام اندیشه نکرد . . . چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
سایه آن چشم سیه با تو چه میگفت که دوش . . . عقل فریاد بر آورد و به صحرا زد و رفت
و من چهل سال از چله بزرگ زمستان تا چله کوچک تابستان را به چله نشستم، اما هرگز بلندی را بوی نبردم. زیرا از یاد برده بودم که خودم را به چهلستون دنیا زنجیر کردهام.
گفتند: دلت پرنیان بهشتی است. خدا عشق را در آن پیچیده است. پرنیان دلت را واکن تا بوی بهشت در زمین پراکنده شود.
چنین کردم، بوی نفرت عالم را گرفت. و تازه دانستم بیآن که باخبر باشم، شیطان از دلم چهل تکهای برای خودش دوخته است.
به اینجا که میرسم، ناامید میشوم، آنقدر که میخواهم همة سرازیری جهنم را یکریز بدوم. اما فرشتهای دستم را میگیرد و میگوید: هنوز فرصت هست، به آسمان نگاه کن. خدا چلچراغی از آسمان آویخته است که هر چراغش دلی است. دلت را روشن کن. تا چلچراغ خدا را بیفروزی. فرشته شمعی به من میدهد و میرود.
راستی امشب به آسمان نگاه کن، ببین چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است
عرفان نظرآهاری
مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر
ناتمام است درخت
زیر برف است تمنای شناکردن کاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوک از افق درک حیات
مانده تا سینی ما پرشود از صحبت سنبوسه و عید
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد
و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف
تشنه زمزمه ام
مانده تا مرغ سرچینه هذیانی اسفند صدا بردارد
پس چه باید بکنم
من که در لختترین موسم بی چهچهه سال
تشنه زمزمه ام ؟
بهتر آن است که برخیزم
رنگ را بردارم
روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم
سهراب سپهری
(بنیامین فرانکلین)
: به من این نعمت را عطا کن که
آنقدر که در پی تسکین دادنم، در پی تسکین یافتن نباشم
آنقدر که در پی درک کردنم، در پی درک شدن نباشم
آنقدر که در پی دوست داشتنم، در پی محبوب بودن نباشم
زیرا در دادن است که که ما همه چیز دریافت می کنیم و
در بخشیدن است که بخشوده می شویم و
در مرگ است که در زندگی ابدی زاده می شویم.
"آسیسی"
--~--~---------~--~----~------------~-------~--~----~
در سکوتت قلب من ویرانه شد
در خموشی ها نگه کردم ترا
بازهم از تو نپرسیدم :چرا؟!
پس چه شد آن وعده ها آن حرفها
آن فدائی گشتن و شیدا شدن
آن همه مجنون این لیلا شدن
آنهمه ؛بامن بمان های؛ شدید
روز شب در شوق رویائی جدید؟!
پس چه شد آن قصه های ؛ما شدن؛!!!
همره دائم بیک فردا شدن
من چه میگفتم ترا هرروز وشب:
سرد گردد دل ز آتش ها ز تب
سرد گشتی ودل آگه بود ازاین
داغی قلبت چه شد ای بهترین
بر تو گویم پس برو ،آرام باش
بر دلم گویم تو هم ناکام باش
جز همین سهم من از دنیا نبود
کی ز عشقی دیده دل شادی وسود
دوستت دارم ترا ای بی وفا
گفته ای ازمن نمی بینی جفا!!!
دیدم ودلسوخته جا مانده ام
بازهم (شیدا*) دلم را خوانده ام!
گرکه شیدا دل نبودم درجهان
کی شوم بازیچه ی دست زمان
من خودم کردم که بدکردم بخود
بازهم این قلب من عاقل نشد
کاری که ۱۸۰ درجه با میل خودت مخالف باشه و تو به خاطر منافع طرف مقابلت قبول کنی و انجام بدی
محبت
چیزی رو که برای خودت می خواهی ، برای دیگران هم در نظر بگیری.. نه ذره ای کمتر
محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود : ''شجاعت یعنی این'' و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده بود و رفته یود ! اما برگه ی آن جوان دست به دست دبیران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفید او نمره 20 دادند
مردی که در حال گذر از آنجا بود متوجه او شد و به سمت او رفت.با دیدن چهره ی ناراحت جوان ماجرا رو جویا شد.
جوان که نیازمند همدمی بود شروع کرد به گلایه از روزگار و بدشانسی های خودش .
رهگذر با دقت به حرفهای او گوش کرد و ساکت ماند تا جوان آرامش خود را باز یابد.
سپس از کنار رود مقداری گل برداشت و رو به جوان کرد و گفت: این تکه گل رو می بینی میشه اون رو به هر شکلی دراورد .
اگه اونو بی هدف تو دستت بگیری و فقط بخوای باهاش بازی کنی، مسلما شکل زیبایی نمی تونی بهش بدی .حتی شاید به شکلی آزاردهنده تبدیلش کنی.
اما اگه طرحی تو ذهنت باشه و دقیقا بدونی که چی می خوای از اون بسازی می تونی اثری زیبا خلق کنی و از وقتی که صرف ساخت اون کردی راضی باشی.
زندگی هم مثل این تکه گل میمونه که بدون هیچ شکلی در اختیار تو قرار گرفته و این تو هستی که به اون شکل میدی. خوب یا بد بودن زندگیت بستگی به تو داره ،به اینکه چه هدفها و آرزوها داری واینکه برای رسیدن به اونا چقدر تلاش می کنی.
این رو بدون که آرامش و آسایش تو بستگی کامل به تصمیمات و انتخابهای تو داره ،فقط و فقط تو .
اگه با مشکلی مواجه شدی و از زندگی رضایتی نداشتی بدون که یه جا دچار اشتباه شدی و تصمیم درستی نگرفتی پس کمی بیشتر به مسائل توجه کن ، فرصت ها رو غنیمت بشمار، زیرا برای هر چیزی تنها یک بار حق انتخاب داری وهیچ وقت به خاطر شکستهات نا امید نشو و این رو همیشه در نظر داشته باش که:
"تنها چیزی که تحقق رویایی رو ناممکن می کنه ترس از شکست است"
اگرنور آینه به آینه اگر گل بغل بغل نیست
برای گلدون دستات یه سبد رازقی دارم
بهترین قلبو تو دنیا برای عاشقی دارم
اندوخته رابرانداختم وانداخته رابیندوختم.
نیست رابفروختم تا هست رابیفروختم
اما نمی دانم چرا خوابم نمی برد
غوغای پندار نمی بردم
غوغای پندارم نمی مرد
غمگین و دلسرد
روحم همه رنج
جان همه درد
آهنگ باران دیو اندوه مرا بیدار می کرد
چشمان تبدارم نمی خفت
افسانه گوی ناودان باد شبگرد
از بوی میخک های باران خورده سرمست
سر می کشید از بام و از در
گاهی صدای بوسه اش می آمد از باغ
گاهی شراب خنده اش در کوچه می ریخت
گه پای می کوبید روی دامن کوه
گه دست می افشاند روی سینه دشت
آسوده می رقصید و می خندید و میگشت
شب تا سحر من بودم و لالای باران
افسانه گوی ناودان افسانه می گفت
پا روی دل بگذار و بگذر
بگذار و بگذر
سی سال از عمرت گذشته است
زنگار غم بر رخسارت نشسته است
خار ندامت در دل تنگت شکسته است
خود را چنین آسان چرا کردی فراموش
تنهای تنها
خاموش خاموش
دیگر نمی نالی بدان شیرین زبانی
دیگر نمی گویی حدیث مهربانی
دیگر نمی خوانی سرودی جاودانی
دست زمان نای تو بسته است
روح تو خسته است
تارت گسسته است
این دل که می لرزد میان سینه تو
این دل که دریای وفا و مهربانی است
این دل که جز با مهربانی آشنا نیست
این دل دل تو دشمن تست
زهرش شراب جام رگهای تن تست
این مهربانی ها هلکت میکند از دل حذر کن
از دل حذر کن
از این محبت های بی حاصل حذر کن
مهر زن و فرزند را از دل بدر کن
یا درکنار زندگی ترک هنر کن
یا با هنر از زندگی صرف نظر کن
شب تا سحر من بودم و لالای باران
افسانه گوی ناودان افسانه میگفت
پا روی دل بگذار و بگذر
بگذار و بگذر
یک شب اگر دستت در آغوش کتاب است
زن را سخن از نان و آب است
طفل تو بر دوش تو خواب است
این زندگی رنج و عذاب است
جان تو افسرد
جسم تو فرسود
روح تو پژمرد
آخر پرو بالی بزن بشکن قفس را
آزاد باش این یک نفس را
از این ملال آباد جانفرسا سفر کن
پرواز کن
پرواز کن
از تنگنای این تباهی ها گذر کن
از چار دیوار ملال خود بپرهیز
آفاق را آغوش بر روی تو باز است
دستی برافشان
شوری برانگیز
در دامن آزادی و شادی بیاویز
از این نسیم نیمه شب درسی بیاموز
وز طبع خود هر لحظه خورشیدی برافروز
اندوه بر اندوه افزودن روا نیست
دنیا همین یک ذره جا نیست
سر زیر بال خود مبر بگذار و بگذر
پا روی دل بگذار و بگذر
شب تا سحر من بودم و لالای باران
چشمان تبدار نمی خفت
او همچنان افسانه می گفت
آزاد و وحشی باد شبگرد
از بوی میخک های باران خورده سرمست
گاهی صدای بوسه اش می آمد از باغ
گاهی شراب خنده اش در کوچه می ریخت
آسوده می خندید و می رقصید و می گشت
فریدون مشیری
1 – عرض کرد می خواهم داناترین مردم باشم .فرمود : از خدا بترس
2 – عرض کرد می خواهم از خاصان در گاه خدا باشم . فرمود : شب و روز قران بخوان
3 – عرض کرد می خواهم همیشه دل من روشن باشد . فرمود : مرگ را فراموش مکن
4 - عرض کرد می خواهم همیشه در رحمت حق باشم . فرمود : با خلق خدا نیکی کن
5 – عرض کرد می خواهم از دشمن به من افتی نرسد . فرمود : همیشه توکل به خدا کن
6 – عرض کرد می خواهم در چشم مردم خار نباشم . فرمود : پرهیزگار باش ( از گناه دوری کن )
7 – عرض کرد می خواهم عمر من طولانی باشد . فرمود : صله رحم کن
8 – عرض کرد می خواهم روزی من وسیع شود . فرمود : همیشه با وضو باش
9 – عرض کرد می خواهم به اتش دوزخ نسوزم . فرمود : چشم و زبان خود را ببند
10 – عرض کرد می خواهم بدانم گناهانم به چه چیز ریخته می شود . فرمود : به تضرع و توبه به حال بیچارگی
11 – عرض کرد می خواهم سنگین ترین مردم باشم . فرمود : از کسی چیزی مخواه
12 – عرض کرد می خواهم پرده عصمتم دریده نشود . فرمود : پرده کس را ندر
13 – عرض کرد می خواهم گورم تنگ نباشد . فرمود : مداومت کن به قرائت سوره تبارک
14 – عرض کرد می خواهم مال من بسیار شود . فرمود : مداومت کن به سوره واقعه هر شب
15 – عرض کرد می خواهم فردای قیامت ایمن باشم . فرمود : میان شام و خفتن بذکر خدا مشغول باش
16 – عرض کرد می خواهم خدای تعالی را در نماز حاضر یابم . فرمود : در وقت ساختن وضو بسیار دقت کن
17 – عرض کرد می خواهم از خاصان باشم . فرمود : در کارها راستی و درستی پیشه کن
18 – عرض کرد می خواهم در نامه عمل من گناه نباشد و همیشه خیر و خوبی باشد . فرمود : به پدر و مادر نیکی کن
19 – عرض کرد می خواهم برای من عذاب قبر نباشد . فرمود : جامه ی خود را پاک نگهدار
اگر میدانی که در این جهان کسی هست که با دبدنش رنگ رخسارت تغییر میکند و صدای قلبت آبرویت را به تاراج میبرد،
مهم نیست که او مال تو باشد
مهم این است که فقط باشد
زندگی کند،لذت ببردو
نفس بکشد
چون بر سر همه عابران یکسان میبارد...
فیلیپین تنها کشوری است که پرچم آن در زمان جنگ و صلح متفاوت است . در زمان صلح نوار آبی رنگ در قسمت بالای پرچم قرار گرفته و نوار قرمز در پائین و در زمان جنگ بلعکس .
لیبی تنها کشوری است که پرچم آن را تنها یک زمینه سبز رنگ تشکیل داده است .
نپال تنها کشوری است که پرچم آن شکل چهارضلعی ندارد .
قبرس تنها کشوری است که تصویر نقشه آن بر روی پرچم نقش بسته است .
پاراگوئه تنها کشوری است که در دو طرف پرچمش نشانهای متفاوتی وجود دارد .
این ساعت یک پازل (جورچین) چهار قطعه ای در بالایش دارد که در هنگام زنگ زدن ساعت به هوا پرت شده و در اتاق پراکنده می شوند. حالا برای قطع زنگ باید این چهار تا را پیدا کنید و دوباره سرجای خودشان قرارشان دهید
عاشق همه ساله مست ورسوا بادا
شوریده و ژولیده وشیدا بادا
درهو شیاری غصه هرچیزخوریم
چون مست شدیم هرچه بادابادا
گر بریزی بحر را درکوزه یی چند گنجد قسمت یک روزه یی
کوزه چشم حریصان پر نشد تا صد ف قا نع نشد پر در نشد
وین دایر: این شمایید که به مردم می آموزید که چگونه با شما رفتار کنند
ناپلئون: من در جهان یک دوست داشته ام و آن خودم بوده ام
مارکز: هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران
کانت: چنان باش که به هر کس بتوانی بگویی مثل من رفتار کن
جرج آلن : اگر کسی را دوست داری، به او بگو. زیرا قلبها معمولاً با کلماتی که ناگفته میمانند، میشکنند
میکل آنژ: چه غصه هایی بخاطر اتفاقات بدی که هرگز در زندگی ام پیش نیامد خوردم
ویل کارنگی:راه نفوذ در دیگران، دانستن آرزوهایشان است
چارلی چاپلین: دنیا به قدری بزرگ است که برای همه جا هست به جای آنکه جای دیگران را بگیرید سعی کنید جای خود را بیابید.
اورپیدس: نیکوست، که ثروتمند باشی و پرتوان، اما نیکوتر است که دوستت بدارند
جیمز آلن شما به همان اندازه که بخواهید کوچک، و به همان اندازه که آرزو کنید بزرگ می شوید
دکتر علی شریعتی :بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید شاید هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن
ما از گل روی تو خجالت نکشیدیم
خال لب تو دانه ما بود و صد افسوس
دنبال دانه به هر دام پریدیم
گفتی اگر بیند کسی گفتم که حاشا میکنم
گفتی زبخت بد اگر ناگه رقیب آید زدر
گفتم که با افسونگری او را ز سر وا میکنم
گفتی که از بی طاقتی دل قصد یغما میکند
گفتم که با یغما گران باری مدارا میکنم
گفتی که پیوند تو را با نقد هستی میخرم
گفتم که ارزان تر از این من با تو سودا میکنم
گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گویم برو
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا میکنم
گفتی اگر از پای خود زنجیر عشقت وا کنم
گفتم ز تو دیوانه تر دانی که پیدا میکنم
پاییز یعنی قصه ای از غصه لبریز
پاییز یعنی اوج هنر
سقوط برگی در تنپوش زرد
پاییز معنی طعم وداع
لبریز از باران های بی تپش
لبریز از شوق رفتن
چشمانی گره خورده به راه
حتی ساده ترین تفسیر آه
پاییز فصل اوج خوشبختی زیبا ترین نگین
نگاه منتظر برگ روی زمین
پاییز یعنی تنپوش زیبای من
پاییز یعنی شوق پر کشیدن از زندان تن
و چه حس زیباییست آرامش
در عین بودن
در حین زیستن
بین تنگناهای زندگی
در کنار تو ...
پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فریاد میزد و تلاش میکرد تا خودش را آزاد کند. فارمر فلمینگ او را از مرگی تدریجی و وحشتناک نجات داد...
روز بعد، کالسکهای مجلل به منزل محقر فارمر فلمینگ رسید. مرد اشرافزاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمینگ نجاتش داده بود.اشراف زاده گفت: میخواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی. کشاورز اسکاتلندی جواب داد: من نمیتوانم برای کاری که انجام دادهام پولی بگیرم. در همین لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.اشرافزاده پرسید: پسر شماست؟
کشاورز با افتخار جواب داد: بله
با هم معامله میکنیم. اجازه بدهید او را همراه خودم ببرم تا تحصیل کند. اگر شبیه پدرش باشد، به مردی تبدیل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد...
پسر فارمر فلمینگ از دانشکده پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصیل شد و همین طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمینگ کاشف پنسیلین مشهور شد...
سالها بعد، پسر همان اشرافزاده به ذات الریه مبتلا شد.
چه چیزی نجاتش داد؟ پنیسیلین
جرالدین ، دخترم ، اینجا شب است ... همه ...برادران و خواهرت و حتی مادرت خوابیده اند، به زحمت توانستم بی آنکه این پرندگان خفته را بیدار کنم ، خودم را به این اطاق کوچک نیمه روشن ... برسانم .
من از تو دورم ، خیلی دور ، اما چشمانم کور باد اگر یک لحظه تصویر تو را از چشمخانهام دور کنم. تصویر تو آنجا روی میز هم هست ،تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست ، اما تو کجائی ، آنجا در پاریس افسونگر ، به روی آن صحنه پرشکوه تئاتر شانزلیزه میرقصی ، این را میدانم و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی صدای قدم هایت را میشنوم و در این ظلمات زمستانی برق ستارگان چشمانت را میبینم ، شنیدهام که نقش تو در این نمایش پرشکوه ، نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر تاتارها شده است .
شاهزاده خانم باش و برقص ، ستاره باش و بدرخش ، اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران ، عطر مستیآور گل هایی که برایت فرستادهاند ، تو را فرصت هوشیاری داد در گوشهای بنشین ، نامهام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار .
دخترم من پدر تو هستم چارلی ، وقتی بچه بودی شبهای دراز به بالینت نشستم و برایت قصهها گفتم ، قصه زیبای خفته در جنگل ، قصه اژدهای بیدار در صحرا ، خواب که به چشمان پیرم میآمد ، طعنهاش میزدم و میگفتمش ... برو . من در رویای دخترم خفتهام ، رویاء میدیدم جرالدین رویاء ، رویای فردای تو ، رویای امروز تو ، دختری میدیدم به روی صحنه ، فرشتهای میدیدم به روی آسمان که میرقصید و میشنیدم که تماشاگران میگفتند: این دختره رو میبینی ؟ دختر همون دلقک پیره ، اسمش یادته ، چارلی...
آری من چارلی هستم ، من دلقک پیری بیش نیستم . امروز نوبت تو است ، من با این شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تو در جامه حریر شاهزادگان میرقصی . این رقص ها و بیشتر از آن صدای کف زدن تماشاگران گاه تو را به آسمان ها خواهد برد ، برو آنجا هم برو ، اما گاهی نیز به روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن ، زندگی آن رقاصان دوره گرد کوچههای تاریک را که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی میلرزند . من یکی از اینها بودم جرالدین ، در آن شب های افسانه ای کودکی که تو با لالایی قصههای من به خواب میرفتی بیدار میماندم ، در چهره تو مینگریستم ، ضربان قلبت را میشمردم ...
در آن شب های دور بس قصهها با تو گفتم اما قصه خود را هرگز نگفتم ، این هم داستانی شنیدنی است ، داستان آن دلقک گرسنهای که در پستترین محلات لندن آواز میخواند و میرقصید ، صدقه جمع میکرد ، این داستان من است ، من طعم گرسنگی را چشیدهام ، من درد بیخانمانی را کشیدهام و از اینها بیشتر من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج میزند اما سکه صدقه رهگذری خودخواهی آنرا میخشکاند را احساس کردهام ، با این همه من زندهام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند نباید حرف زد .
داستان من به کار تو نمیآید ، از تو حرف بزنیم، بدنبال نام تو نام من است، چاپلین ، با همین نام سال های دراز بیشتر مردم دنیا را خنداندم و بیشتر از آنچه آنان بخندند خودم گریستم ، جرالدین در دنیایی که تو زندگی میکنی تنها رقص و موسیقی نیست .
نیمه شب هنگامی که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون میآیی ، آن تحسین کنندگان ثروتمند را فراموش کن اما حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل میرساند بپرس ، حال زنش را هم بپرس ... شاید آبستن باشد و آهی در بساط نداشته باشند ...
گاه گاه با اتوبوس یا مترو شهر را بگرد ، مردم را نگاه کن ، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن و دست کم روزی یکبار با خود بگو من هم یکی از اینها هستم ، آری تو یکی از آنها هستی دخترم نه بیشتر .
هنر بیش از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد اغلب دو پای او را نیز میشکند . وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران رقص خویش بدانی همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خودت را به حومه پاریس برسان ، من آنجا را خوب میشناسم ، از قرن ها پیش آنجا گهواره بهاری کولیان بوده است ، در آنجا رقاصههایی مثل خودت را خواهی دید ، زیباتر از تو ، چالاکتر از تو و مغرورتر از تو.. آنجا از نور کور کننده نورافکنهای تئاتر شانزلیزه خبری نیست ، نورافکن رقاصان کولی تنها نور ماه است . نگاه کن ، خوب نگاه کن ، آیا بهتر از تو نمیرقصند ، اعتراف کن دخترم ، همیشه کسی است که بهتر از تو میرقصد ، همیشه کسی است که بهتر از تو میزند و این را بدان که در خانواده چارلی هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده که به یک کالسکه ران و یا یک گدای کنار جاده حرف نا مربوط گفته باشد.
من خواهم ُمرد و تو خواهی زیست ، امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی... وقتی دو فرانک خرج میکنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست ، این باید مال یک انسان گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد. جستجو لازم نیست ، این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت ، اگر از پول و سکه با تو حرف میزنم برای آن است که از نیروی افسونگر این بچههای شیطان خوب آگاهم ، من زمانی دراز در یک سیرک زیستهام و همیشه و هر لحظه بخاطر بندبازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه میروند نگران بودهام . اما این حقیقت را با تو بگویم دخترم ، مردمان روی زمین ِاستوار بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط میکنند . شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد ، آن شب این الماس ، ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است.
شاید روزی ظاهر زیبایی تو را فریب دهد و آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط میکنند . دل به زر و زیور این دنیا نبند زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و این الماس بر گردن همه میدرخشد. اما روزی اگر دل به آفتاب چهره مردی بستی با او یکدل باش . به مادرت گفتهام در این باره برایت نامهای بنویسد ، او عشق را بهتر از من میشناسد ، او برای تعریف یکدلی شایستهتر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را میدانم ، به روی صحنه جز تکهای حریر نازک چیزی تن تو را نمیپوشاند . بخاطر هنر میتوان لخت و عریان روی صحنه رفت و پوشیدهتر برگشت ، اما هیچ چیز و هیچ کس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد دختری ناخن پایش را بخاطر او عریان کند.
برهنگی بیماری عصر ماست ، من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده آور میزنم اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریان تو را دوست دارد . بد نیست اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد ، مال دوران پوشیدگی ، نترس این ده سال تو را پیرتر نخواهد کرد ...
میدانم که پدران و فرزندان همیشه با هم دعوا دارند . با اندیشههای من جنگ کن . دخترم ، من از کودکان مطیع خوشم نمیآید با این همه پیش از آنکه اشکهای من این نامه را ترک کند، میخواهم یک امید به خودم بدهم، امشب شب نوئل است ، شب معجزه است و امیدوارم معجزهای رخ بدهد تا تو آنچه را من به راستی میخواستم بگویم دریافته باشی . چارلی دیگر پیر شده است جرالدین ، دیر یا زود باید بجای آن جامه های رقص روزی هم لباس عزا بپوشی و بر سر مزار من بیایی ... گاه گاهی چهره خود را در آئینهای نگاه کن آنجا مرا نیز خواهی دید ، خون من در رگ های تواست و امیدوارم حتی آن زمان که خون در رگهای من میخشکد، چارلی، پدرت را فراموش نکنی ، من فرشته نبودهام اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم آدم باشم. تو نیز تلاش بکن . رویت را میبوسم .
چارلی چاپلین سوئیس ساعت دو نیمه شب سال ۱۹۶۰
بر حسن شور انگیز تو، عاشق تر از پیشم کند
نور سحر گاهی دهد، فیضی که می خواهی دهد
با مسکنت شاهی دهد، سلطان درویشم کند
سوزد مرا ، سازد مرا ، در اتش اندازد مرا
از من رها سازد مرا ، بیگانه با خویشم کن
گفت : چون یقین دارم که با کارهائی که کرده ام و اعمالی که انجام داده ام ، بعد از مرگ بی هیچ توقفی به جهنم خواهم رفت ، به همین دلیل می خواهم زنم به بهشت رود تا حداقل در آن دنیا از دستش راحت باشم
و شورانگیز وشاد آلود به دامان شقایقها بیاویزم
بدزدم تیشه فرهاد عاشق را و بی پروا چنان رعدی
بنای سنگی غم را فرو ریزم بسازم کلبه عشقی
بسازم کلبه عشقی میان باغ فرداها
و حافظ وار بر بام فلک طرحی دگر از عشق اندازم و نقش دیگری ریزم
بیا وا کن لبانم را به تکرار سرود عشق
که من آن مرغ غمگین شب آویزم
کاش قلبم درد پنهانی نداشت
چهره ام هرگز پریشانی نداشت
برگهای آخر تقویم عشق
حرفی از یک روز بارانی نداشت
کاش می شد راه سخت عشق را
بی خطر پیمودو قربانی نداشت
همه رفتند کسی دور و برم نیست
چنین بی کس شدن در باورم نیست
آدمها فقط در یک چیز مشترکند ، متفاوت بودن .(رابرت زند)
بعد از فعل عاشق شدن ، یاری دادن زیباترین فعل جهان است .(کنتس برتا فون سوت نه)
بیش از آنکه برنده باشیم باید بازنده باشیم .(آن دیویس)
به خود راست بگو آنگاه توان دروغ گفتن به هیچ کس را نخواهی داشت(شکسپیر)
به آنچه که کرده ای غم خوردن بی فایده است .(شکسپیر)
*آنانکه گذشته را به خاطر نمی آورند محکوم به تکرار آنند . سانتایان
اگر سخنان تلخ نثارت می کنند ، تو با شیرینی لبخند تلافی کن
اگر آنان از تو روی بر می گردانند تو مشتاق تر از همیشه به سویشان باز گرد
اگر آنان بر شکستن دل اصرار می کنند ، تو بر به دست آوردن دل اصرار کن
نگذار اسارت عادت روح تو باشد که انس روح با قفس همچون دل بستن شکوفه است به کویر ، به روحت پرواز بیاموز
تا تمام آسمانها برای تو باشد
دست بگریبانی
و با سرسختی توفان زندگی
در نبرد،
تا میتوانی ایستادگی کن
ولی آنگه که
نه پای رفتنت ماند و نه تاب ایستادن،
بنشین و صبر کن. و بدان که:
توفانهای زندگی را هم دورانیست
و تندبادهای زمانه را زمانی.
میگذرد.
و میگذراندت که برخیزی.
مهم اینست که تو
برای برخاستن مهیا باشی.
این تست فقط 3 پرسش دارد و جواب ها شما را شگفت زده خواهند کرد.
جواب ها را نخوانید زیرا مغز مانند چتر نجات عمل میکند، وقتی که باز است بهتر کار میکند.
اگر به جواب ها نگاه کنید نتیجه درستی نخواهید گرفت.
یک قلم و کاغذ بردارید و به سوالها پاسخ دهید.
این یک تست صادقانه است که اطلاعات زیادی از خودتان به شما می دهد.
حالا شروع کنید.....!!!
1- نام های این حیوانات را به ترتیب علاقه خود قراردهید:
گاو
ببر
گوسفند
اسب
خوک
2- یک کلمه برای توصیف اسامی زیر بنویسید:
سگ
گربه
موش صحرایی
قهوه
دریا
3- به کسانی فکر کنید (کسانی که شما را بشناسند و برای شما مهم باشند) و آن ها را به رنگ های زیر ربط دهید ( افراد تکراری نباشند. برای هر رنگ، نام یک فرد).
زرد
نارنجی
قرمز
سفید
سبز
توجه: جواب های شما باید دقیقاً همانی باشند که مطلوب شماست.
حالا تعابیر و تفاسیر جواب هایتان را بخوانید.
1-
گاو یعنی "کار."
ببر یعنی "غرور و فخر."
گوسفند یعنی "عشق."
اسب یعنی "خانواده."
خوک یعنی "پول."
2-
توصیف شما از سگ، "شخصیت شماست."
توصیف شما از گربه، "شخصیت شریک زندگی تان است."
توصیف شما از موش صحرایی، "شخصیت دشمن شماست."
توصیف شما از قهوه، "تعبیر شما از رابطه زناشویی است."
توصیف شما از دریا، "زندگی خود شماست."
3-
زرد : "کسی که هیچ وقت فراموشش نخواهید کرد."
نارنجی : "کسی که به نظر شما دوست واقعیتان است."
قرمز : "کسی که شما به او عشق می ورزید."
سفید : "جفت روح شما."
سبز : "کسی که تا آخر عمرتان او را به خاطر خواهید داشت
گـفـت مــا را هـفـت وادی در ره اسـت
چون گـذشـتـی هـفت وادی، درگه است
وا نـیـامـد در جـهـان زیــن راه کــــس
نـیـسـت از فـرسـنـگ آن آگــــاه کــــس
چون نـیـامــد بــاز کــس زیــن راه دور
چـون دهـنـدت آگـــهـــی ای نــــاصــبــور
چـون شدنـد آنـجـایـگـه گـم سـر بسر
کــی خــبــر بــازت دهــد از بــی خــــبــر
هـسـت وادی طــلــب آغــــاز کــــــار
وادی عـشق اسـت از آن پـس، بی کنار
پـس سـیـم وادی آن است مـعــرفـت
پـس چـهـارم وادی اسـتـغـنـی صــفــت
هـسـت پـنـجـم وادی تـوحـیـد پــاک
پـس شـشـم وادی حـیــرت صـعـب نـاک
هـفـتـمـیـن، وادی فـقـرست و فـنـا
بــعــد از ایــن روی روش نــــبـــود تـــــرا
در کشش افـتـی، روش گـم گرددت
گـــر بــود یــک قــطــره قــلــزم گــــرددت
« شیخ فریدالدین محمد عطار نیشابوری»
،بعد بفهمی دوست نداره
خیلی سخته که دلت بخواد گریه کنی،
اما بهونه ی درست و حساب نداشته باشی .
خیلی سخته که همه چیزت رو به خاطر یه نفر از دست بدی
، اما اون بگه : دیگه نمی خوامت
خیلی سخته که دوسش داشته باشی
، اما نتونی باهاش بمونی
خیلی سخته که بخوای با آب خوردن بغضت رو بفرستی پایین
،
اما یه دفعه اشک از چشات جاری بشه
خیلی سخته که بغض داشته باشی
، اما نخوای کسی بفهمه
خیلی سخته که کسی رو دوست داشته باشی
، اما ندونه
خیلی سخته که همیشه مجبور باشی سخت ترین چیزها رو تحمل کنی
با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو
باشد که خستگی بشود شرمسار تو
در دفتر همیشه ی من ثبت می شود
این لحظه ها عزیز ترین یادگار تو
از هر طرف نرفته به بن بست می رسیم
نفرین به روزگار من و روزگار تو
تا دست هیچکس نرسد تا ابد به من
می خواستم که گم بشوم در حصار تو
احساس می کنم که جدایم نموده اند
همچون شهاب سوخته ای از مدار تو
آن کوپه ی تهی منم آری که مانده ام
خالی تر از همیشه و در انتظار تو
این سوت آخر است و غریبانه می رود
تنها ترین مسافر از دیار تو
هر چند مثل آینه هر لحظه فاش تر
هشدار می دهد به خزانم بهار تو
اما در این زمانه ی عسرت مس مرا
ترسم که اشتباه بسنجد عیار ت
به طوری که آسیایی ها روزانه حدود 3 فنجان چای می نوشند.
چای سبز موارد استفاده زیادی در درمان برخی بیماریها دارد و در معالجه برخی عفونت ها و هضم غذا مؤثر است.خاصیت سفید کننده دارد و اعصاب را تقویت می کند.
برای برخی ناراحتی های چشم نیز مفید است.
از برگ های چای سبز برای تسکین جای نیش حشرات و آفتاب سوختگی استفاده می شود. همچنین برای معالجه سرطان سینه و ناحیه گردن، سرطان روده بزرگ و راست روده و سرطان تخمدان مفید است.
شما می توانید یک قاشق چایخوری برگ چای سبز را داخل یک فنجان آب جوش بریزید و بگذارید مدت 3 دقیقه دم بکشد بعد آن را میل کنید برای سلامتی شما مفید است.
چای سبز در درمان سرطان پروستات مؤثر است:سرطان پروستات جزو شایعترین سرطان در مردان است. البته این سرطان را باید با بزرگ شدن خوش خیم پروستات افتراق داد که نیاز به جراحی دارد ولی افراد زیادی مستعد به سرطان پروستات هستند.
آخرین تحقیقات نشان می دهد که مواد شیمیایی موسوم به پلی فنون ها که در چای سبز وجود دارد از پیشروی سرطان پروستات می توانند جلوگیری کنند. این تحقیقات فعلاً در حد آزمایشگاهی است.
تحقیقیات نشان می دهد که عوامل به وجود آورنده سرطان پروستات سالها قبل از به وجود آمدن آن فعال می شوند و مراحل شیمیایی خاصی را سپری می کنند.
به طور کلی سرطان پروستات در سنین بالای 50 بروز می کند ولی می توان از سالها قبل از آن جلوگیری کرد. چای سبز از یک سری تغییرات شیمیایی در سلولهای پروستات که باعث می شود به سلولهای سرطانی تبدیل شوند جلوگیری می کند.
هدف پزشکان ایجاد این تغییرات20 تا 25 سال قبل از بروز سرطان است که می تواند تأثیر زیادی در کاهش میزان آن ایجاد کند.ـ چای میزان چربی را کاهش می دهد و پژوهشگران چینی می گویند که تأثیر چای سبز در کاهش چربی بدن به مراقبت بیشتر از چای سیاه است.
چای (tea)چای ماده ای به نام تئین دارد که آرامبخش است.. تئین در جذب اشعه ماوراء بنفش بسیار مؤثر است. از این ماده در تولید کرمهای ضد آفتاب استفاده می شود و از سوختن پوست در اثر نور خورشید جلوگیری می کند.
چای برای تسکین ناراحتی های چشمی مفید است.چای نوشیدنی سالمی است که خواص تغذیه ای و ضد پیری آن و نیز ارزانی و دسترس پذیری آن برای تمام اقشار جامعه قابل چشم پوشی نیست اما از لحاظ امنیت غذایی یک خصلت منفی دارد و آن کاستن جذب آهن در بدن است.
به همین علت باید از چای با اضافه کردن شیر استفاده کنید. راه دیگر این است که چای را چه سرد و چه گرم با افزودن آب لیمو یا انداختن تکه ای لیمو در آن (همراه غذا یا بین وعده های غذا) میل کنید.ـ
بر اساس نتایج پژوهشی در آمریکا، نوشیدن چای(سیاه یا سبز)سلامت لثه ها را حفظ می کند و به سبب داشتن ماده فلوراید از پوسیدگی دندان جلوگیری می کند
ویکتور هوگو
جشن کتابسوزان
دبیرکل نهاد کتابخانههای عمومی ایران اعلام کردهاست، «طرح جمعآوری کتابهای منفی از کتابخانههای سراسر کشور به زودی اجرا خواهد شد.» بنابراین از این به بعد - تا زمان نابودی کتابخانههای کشور- در کتابخانهها فقط شاهد کتابهای مثبت خواهیم بود.
عضو کتابخانه: سلام. کتاب «چنین گفت زرتشت» رو میخواستم. کدش چنده؟
متصدی: این کتاب جمع شده. میخوای جاش چنین گفت معجزه هزاره سوم رو بدم؟
عضو کتابخانه: نه. پس لطفاً کتاب «رام کردن زن سرکش» رو بدید. اثر ویلیام شکسپیر.
متصدی: هیسس. اسم اون آدم رو دیگه نیاری ها. از اون کتابها هم اصلاً نداریم. میخوای جاش بیوگرافی فاطمه رجبی رو بهت بدم؟
عضو کتابخانه: نه بابا اونو که امور تربیتی مدرسه بچهم مجانی بهشون داده. اشکال نداره. لطفاً یه کتاب راهنمای آشپزی بدید.
متصدی: این کتابها رو هم چون تشخیص دادن که مال طبقه مرفهین هست جمع کردن. ولی در عوض کتاب راهنمای «چگونه دختر شانزدهساله در آشپزخانه به انرژی هستهای دست یافت» رو برات میارم. خیلی عالیه، نویسنده قصه هم خود دکتر احمدینژاده.
عضو کتابخانه: نه قربونت شم. اونو فیلمشو سه بار دیدم، کتابش به دردم نمیخوره. شما چی پیشنهاد میدین؟
متصدی: اگه کتاب علمی میخوای فعلاً فقط «خواص معجزه آسای اسید سولفوریک» تالیف ع. پورمحمدی رو داریم و "How can we change money to shit" از انتشارات بانک مرکزی را هم داریم.
عضو کتابخانه: کی حوصله خوندن این کتابها رو داره. کتاب سرگرم کننده ندارین؟
متصدی: جلد پنجاه و سوم سفرهای استانی رو ببر. پسرم خونده بود کلی خندیده بود. آخرش هم یه عالمه عکسهای بامزه داره.
عضو کتابخانه: خوبه همینو بدین لطفاً.
متصدی: نداریم که الان. باید بری تو صف!
چــون روز وصــال شــد او را بستــم گفتم نــگریستی نبــاید نگریست
بادی نیست
می نشینم لب حوض
گردش ماهی ها روشنی من گل آب
پکی خوشه زیست
مادرم ریحان می چیند
نان و ریحان و پنیر آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر
رستگاری نزدیک لای گلهای حیاط
نور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزد
نردبان از سر دیوار بلند صبح را روی زمین می آرد
پشت لبخندی پنهان هر چیز
روزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداست
چیزهایی هست که نمی دانم
می دانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد
می روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
راه می بینم در ظلمت من پر از فانوسم
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه از پل از رود از موج
پرم از سایه برگی در آب
چه درونم تنهاست
سهراب سپهری
ویژگی های انسان سالم
این ویژگی ها دیدگاه های روانشناسان مختلف در باره انسان سالم، کامل یا بالغ است که پاره ای از آن ها در من و شما کم و بیش وجود دارد که با کمی تلاش می توان آن ها را تقویت کرد و آنهایی که در ما نیست را می توان ایجاد نمود. کار مشکلی نیست فقط کمی سعی و تلاش می خواهد.
1- انسان سالم امکانات، خواسته ها، توانایی ها و اهداف و علائق خود را می شناسد.
ما چقدر اهداف و علائق خود را می شناسیم، آیا می دانیم در چه زمینه هایی توانایی و استعداد بیشتری داریم، چقدر امکانات و خواسته های خود را می شناسیم؟ آیا می دانیم برای چه زندگی می کنیم؟ برای چه کار و می کنیم و شغلی را انتخاب کرده ایم، یا دانشگاه رفتیم و این رشته ایی که در آن مشغول تحصیل هستیم را انتخاب کرده ایم، چرا ازدواج می کنیم، یا کرده ایم و برای چه دارای فرزند می شویم؟
بیشتر مردم نمی دانند برای چه زندگی می کنند و چه از زندگی خود می خواهند. انسان سالم برای خود و شناخت خود وقت می گذارد تا توانایی ها، استعداد ها، اهداف و علائق خود را بشناسد. ما چقدر وقت می گذاریم.
با خود عهد کنیم و ماهی یک بار با خود یک ساعت خلوت کرده و در مورد اهداف خود و مسیری که طی یک ماه گذشته رفته ایم را بررسی کنیم و مراقب باشیم که از مسیر خارج نشویم. هر قدمی که می خواهیم برداریم از خود بپرسیم برای چه؟ و چه می خواهم؟
2- انسان سالم در برابر وقایع و اتفاقات سخت زندگی احساس یأس و ناامیدی نمی کند.
انسان سالم می داند که هیچ زندگی آرمانی برای هیچ ابوالبشری وجود ندارد، لکن از تلاش و کوشش باز نمی ایستد و اگر زمانی هم با مانع روبرو شود ضمن اینکه دچار یأس و ناامیدی نمی گردد، آن را مانع ندیده بلکه آن را تنگنایی تلقی می کند که با کمی دایت می توان از آن گذشت.
تمرین کنیم تا هنگام مواجه با تنگناها ضمن تقویت توکل در خود، در کمال آرامش راه کار منطقی و عملی اتخاذ کنیم.
3- انسان سالم از زندگی بیشتر احساس رضایت و خوشی می کند و کمتر گرفتار نارضایتی و ناخوشی می شود. به عبارتی دیگر انسان سالم قسمت پر لیوان را هم می بیند.
واقعیت این است که ما در زندگی خودمان نکات مثبت و ارزندۀ بسیاری داریم که می توانیم به اونها ببالیم و با فکر کردن بدانها احساس ارزشمند و خوشایندی بکنیم.
طبیعت ما انسان آن است که معمولا نکات منفی را بیشتر می بینیم و مورد توجه قرار می دهیم و باید تمرین کنیم تا بتوانیم بخش مثبت و خوب زندگی خودمان را ببینیم. حتی اغلب اوقات ما در مورد فرزندانمان هم بیش از آنکه نکات مثبیشان را ببینیم، نکات منفی آنها را مورد توجه قرار می دهیم.
ندیدن نکات مثبت زندگی خود و دیگران و دیدن و بازگو کردن نکات منفی باعث شده تا به مرور ما تبدیل به انسان های شاکی شویم که دائما در حال نق زدن و قر زدن هستیم (که اسم آن را فرهنگ نق زدن و نالیدن گذاشته ام) و در حال حاضر این فرهنگ را ما به وضوح در جامعه خود شاهدیم و جالب آنکه فقط هم می نالیم و هیچ گاه برای آن کاری نمی کنیم.
بنابراین بیاییم از این پس نکات مثبت زندگی خود و دیگران را هم ببینیم و مورد توجه فرار دهیم تا انشاالله مثبت اندیشی عادتمان شود که البته واقعیت زندگی ما این است به هر حال از جسم سالم، روان سالم، پدر و مادر خوب، فرزندان سالم و صالح یا شغلی که از طریق آن امرار معاش می کنیم و هزاران مواهب دیگر برخورداریم که ممکن دیگران آن را هم نداشته باشند. پس ما از داشتن آنها خرسند و شاکر باشیم.
4- انسان سالم قادر به برقراری ارتباطات و مناسبات دوستانه و صمیمانه با دیگران است.
کسی که نتواند با دیگران ارتباط برقرار کند، انسان سالمی نیست. انسان سالم به راحتی با دیگران ارتباط برقرار کرده و روابط عمیق و صمیمی و بلند مدت برقرار کند.
ما چقدر قادریم با دیگران ارتباط مؤثر برقرار کنیم و این ارتباط را تداوم ببخشیم. برقراری ارتباط مؤثر تکنیکی آموختنی است و هر کس به راحتی می تواند آن را آموزش ببیند و به راحتی هم به کار ببندد.
5- انسان سالم خود عهده دار زندگی خویشتن است.
انسان سالم ضمن اینکه با دیگران مشورت می کند ولی خود مسئولیت عواقب آن را می پذیرد. ما چه می کنیم؟ آیا دیگران را در ناموفقیت های خود مقصر می دانیم یا خود مسئولیت آن را می پذیریم؟
باید توجه داشته باشیم هر آنچه در پی مشورت با دیگران برای اهداف ما رخ می دهد، تصمیم گیرنده نهایی خود ما هستیم و انتخاب خود ما بوده نه زور و اجبار دیگران، پس خود ما باید عواقب آن را بپذیریم.
6- انسان سالم خود و دیگران را دوست می دارد و از محبت کردن به آنها لذت می برد.
انسان سالم دیگران را صمیمانه دوست دارد و بدانها عشق می ورزد، انسان سالم از هر اقدامی برای کمک به دیگران فروگذاری نمی کند.
آیا تا به حال شده در خیابان دست نابینایی را برای عبور از خیابان گرفته و به او کمک کرده باشید؟ چه احساسی داشتید؟! مطمئنا احساس خوشایندی بوده، آیا او در مقابل به شما چیزی داد که اینگونه خرسند شدید؟ مطمئنا خیر.
پس چرا تا مطمئن نباشیم از طرف مقابل چیزی به ما می رسد یا نه، گامی برای او بر نمیداریم.
دوستان، همراهان بیاییم دست در دست هم به یکدیگر عشق بورزیم و همدیگر را دوست بداریم. بدانیم که این لحظات دیگر برنمی گردد، این لحظات با هم بودن و به هم عشق ورزیدن را غنیمت شمرده و تا می توانیم دست یکدیگر را در گذر از این دنیا گرفته و یار و یاور هم باشیم.
توجه داشته باشیم که ما در هیچ جا زندگی نمی کنیم، ما حتی بر این کره خاکی هم زندگی نمی کنیم، ما در قلب کسانی زندگی می کنیم که دوستشان داریم و به آن ها عشق می ورزیم.
7- انسان سالم پی به ماهیت وجودی خود برده و بد و خوب خود را می شناسد و قبول دارد.
ما تا چه اندازه در خود تفکر کرده و نسبت به خود شناخت داریم و یا هنگامی دیگران به ما بازخوردی از رفتارمان می دهند می پذیریم. پس ضمن اینکه در رفتار خود تفکر و تدبر می کنیم در صورتی اطرافیان رفتار ما را مورد نقد قرار می دهند به این توجه داشته باشیم که ممکن است درست می گویند و حتی اگر فکر می کنیم درست تشخیص نداده اند باید این را در نظر داشت که ما چگونه رفتار کرده ایم که نمود بیرونی آن برای دیگران و اطرافیان چیزی غیر از تصور و خواست ما بوده، پس هنگامی که دیگران رفتار ما را مورد انتقاد قرار می دهند در قدم اول حق را به آن ها داده و از زاویه دید آنها خود را بنگریم، به احتمال قریب به یقین آنچه آنها دیده اند درست خواهد بود (البته اگر منصفانه خود را بنگریم)
8- انسان سالم آشفتگی ها و ناراحتی های خود را به نحو قابل قبول و جامعه پسند آشکار می کند.
ما اعتقاد نداریم و نمی گوییم که انسان سالم هیچگاه دچار ناراحتی نمی شود یا نباید بشود، بلکه آنچه مسلم است هر کسی در برهه ای از زندگی خود ممکن است ناراحتی ها و آشفتگی هایی برایش پیش آید، آنچه مهم است این است که فرد بتواند به شیوه ای معقول و منطقی ناراحتی خود را بروز دهد نه با ایجاد مشکل برای دیگران.
توجه داشته باشیم که با هیاهو و غیر و قال دیگران را متوجه مشکل کردن رفتار ناپسندی بوده و فقط یک ذهن ناسالم ممکن است دست به چنین کاری بزند. پس ما به عنوان یک انسان سالم در هنگام آشفتگی آن را به نحو جامعه پسند بروز دهیم.
9- انسان سالم توانایی خود کنترلی خوبی دارد.
یعنی در برابر عوامل بیرونی زود واکنش نشان نمی دهد و رفتارهایش بستگی به عوامل بیرونی ندارد و آنچه را که انجام می دهد متاثر از عوامل بیرونی نیست بلکه انتخاب خود اوست.
برای مثال دانش آموزی که دیر به مدرسه می رسد و دلیل آن را دیر آمدن اتوبوس عنوان می کند، یا هنگامی که معلم، یا والدینش حضور دارند درس می خواند و زمانی که آنها نیستند مطالعه نمی کند. همچنین افراد شاغلی که با تاخیر به محل کار می رسند دلیل آن را رفتن سرویس مطرح می کنند یا در حضور افراد مافوق کار و وظایف شغلی خود را به خوبی انجام می دهند، بیانگر اشخاصی است که خود کنترلی پایینی دارند به عبارتی کانون کنترل آنها بیرونی است.
ولی آن دسته از دانش آموزان که دلیل دیر رسیدن را دیر آمدن خود به ایستگاه اتوبوس مطرح می کنند یا اینکه بدون نیاز به حضور دیگران تکالیف خود را انجام می دهند و آن دسته از کارکنانی که دیر رسیدن به سرکار را نرسیدن به سرویس عنوان می کنند و بدون نیاز به حضور افراد ارشد وظایف شغلی خود را به نحو احسن انجام می دهند بیانگر اشخاصی است که کانون کنترل آنها درونی است.
به عبارت دیگر هنگامی که انجام دادن یا ندادن کاری در فردی منوط به وجود یا عدم وجود عوامل بیرونی باشد، این دسته از افراد کانون کنترل بیرونی دارند و خود کنترلی آنها ضعیف است. و آن در دسته از افراد که انجام دادن یا ندادن کاری بستگی به وجود یا عدم وجود عوامل بیرونی نداشته باشد کانون کنترلشان درونی است و خود کنترلی خوبی دارند.
با تمرین و ممارست می توان کانون کنترل را درونی کرد و خود کنترلی را قوی نمود و کمتر در برابر ناملایمات بیرونی تکانشی عمل کرد و مشکلات درونی را به عوامل بیرونی نسبت داد.
10- انسان سالم هم در تنهایی، هم در جمع احساس شادی و خوشی می کند.
به هر حال مواقعی پیش می آید که تنها هستیم یا در جمع قرار می گیریم، در این لحظات چگونه احساسی داریم، آیا در هر دو صورت خرسند می شویم و حداکثر لذت را از آن می بریم یا احساس ناخوشایندی به ما دست می دهد؟
انسان سالم هر دو صورت، چه در جمع، چه در تنهایی احساس کسالت نکرده و حداکثر بهره را می برد. برای تنهایی خود برنامه دارد و وقتی هم که در جمع قرار می گیرد از بودن در جمع خرسند بوده و لذت می برد.
11- انسان سالم واقعیت ها را همانگونه که هست می پذیرد.
ما چقدر آمادگی پذیرش واقعیات زندگی خود را داریم، و با آن کنار می آییم، یا آنکه دائم در حال جنگ با واقعیت های زتدگی خود هستیم. آیا این یک واقعیت نیست که ما در ایران زندگی می کنیم و به جای نق و ناله کردن، این واقعیت را بپذیریم و اگر می توانیم برای بهبود شرایط زندگی در ایران قدمی برداریم، اگر نه حداقل دائماً از کمبودها و نابسامانی ها شکایت نکنیم بلکه برای اصلاح آن قدم مثبتی برداریم.
12- انسان سالم دیگران را تحقیر نمی کند و برای خود مزیتی قائل نمی شود.
منظور این است که انسان سالم دیگران را کوچک نپنداشته و حقیر جلوه نمی دهد و خود را بر دیگران برتر و والاتر نمی داند و خود را ارجح نمی داند، این مورد به خصوص در مورد مدیران مصداق پیدا می کند.
بنابراین مراقب باشیم که با رفتار خود دیگران را تحقیر و ذلیل نکنیم و مواهب دنیا را فقط مختص خود ندانیم.
13- انسان سالم اجازه نمی دهد تحت تسلط دیگران قرار گیرد و دیگران را هم تحت تسلط خود در نمی آورد.
انسان سالم نه به دیگران زور می گوید، نه حرف زور را می پذیرد، این بدان معنی نیست که انسان سالم مدیر نمی شود تا دیگران را تحت تسلط خود در نیاورد، بلکه مقصود به زور دیگران را به کار واداشتن است. مدیران هم باید بگونه ایی رفتار کنند که کارکنان از روی میل و رغبت کار کنند.
14- انسان سالم از هر فرصتی برای شادی و دوری از نگرانی استفاده می کند به گونه ای که بذله گویی او موجب آزار و اذیت دیگران نمی شود.
انسان سالم تلاش می کند خود و دیگران را به هر صورتی که شده (البته بدون آزرده کردن فردی) شاد کند و از شاد کردن دیگران دریغ نمی کند. مراقب است شادی او منجر به ناراحتی و پریشانی دیگری نشود. همچنین با تمسخر کردن دیگری فضای شاد برای دیگران فراهم نمی کند.
ما برای شاد کردن خود و دیگران چه می کنیم؟ آیا با تمسخر کردن دیگران شادی می کنیم یا با شاد و خرسند کردن دیگران احساس شادی می کنیم؟ به عبارتی شادی خود را در شادی دیگران می بینیم؟
15- انسان سالم اجازه تقویت به حالت هایی نظیر بدبینی، سوءظن، غرور، نخوت، رشک، حسد، خودخواهی و هیجان های منفی از این قبیل را در خود نمی دهد.
هیجان های منفی بدون خواست فرد برایش پیش می آید لکن انسان سالم با تمرکز بر آنها و تکرار آن افکار این هیجان ها را تقویت نمی نماید. یعنی دست فرد نیست که دچار این گونه هیجان ها نشود، ولی فرد می تواند با تمرین و ممارست افکار مرتبط با این هیجان ها را از خود دور می نماید و نشخوار فکری (تکرار در ذهن) موجبات تقویت این هیجان ها را فراهم نمی آورد و بلافاصله این افکار را از خود دور می کند.
16- انسان سالم دیگران از دست و دل و زبان و پندار و کردارش در امان هستند.
آخرین ویژگی انسان سالم همان فرموده معروف زرتشت پیامبر است: «پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک». انسان به این نکته توجه دارد که رفتار او یا بیان او و حتی افکار او موجب رنجش دیگران نگردد و منجر به آزار و اذیت آن ها نگردد. به عبارتی توجه به بازی «برنده- برنده» دارد و مراقب است که اطرافیان او با رفتار و کردار و گفتارش بازنده نباشند.
ما چگونه هستیم؟
انشاالله همیشه برنده بوده و دیگران را هم برنده نماییم
شاد باشم..چگونه در کارهای سختی که به من محول شده قوی
باشم.
چگونه درستکار و با ایمان و بخشنده باشم ..
ولی هیچوقت قادر به آموختن این که تو رو فراموش کنم نبودم ..
بیاموزیم که در همه لحظات و در هر شرایطی به خدا اطمینان داشته باشیم
بیاموزیم که دوست خوب مانند الماس است
بیاموزیم که خدا تنها عشق است و عشق تنها خداست
بیاموزیم که خدا همیشه همراه ما است
بیاموزیم وقتی نا امید می شویم
خداوند با تمام عظمتش ناراحت می شود و عاشقانه انتظار میکشد
که به رحمت او بار دیگر امیدوار شویم
بیاموزیم اگر به انچه نرسیده ایم یعنی خدا برایمان بهتر از ان را فراهم کرده
است
...دل من حرف به خرجش نرود
شده دیوانه ی منگی که مپرس
می کشد آه به قسمی که مگو!
می کند گریه به رنگی که مپرس
یهو نگاه میکنی می بینی خانواده ات
که 3 نفر بیشتر نیستن ؛ 4 یا 5 خط
موبایل دارن
حالی که میز بغل دستی تو نشسته
رابطه ات با اقوام و دوستانی که
آدرس ایمیل ندارن رو به وخامت میره
و تو به سختی میتونی باهاشون
ارتباط داشته باشی
پارک میکنین ..بعدش موبایلتون رو
در میارین و به خونه زنگ میزنین که
بیان کمک و چیزایی که خریدین رو از
ماشین پیاده کنن .
موبایلتون ترک میکنین باعث میشه
استرس تمام وجودتون رو بگیره و
دوباره با عجله برگردین خونه تا
ورش دارین در حالی که قبلا بدون
موبایل 20-30 سال از عمرتون رو
گذروندین و بدون هیچ مشکلی
هر آگهی تلویزیونی یه آدرس
اینترنتی هم زیرش داره
صبحها قبل از خوردن چایی و قهوه
تون تا بلند میشین اولین کاری که
میکنین سر زدن به اینترنت هست
میخونین سرتون رو تکون میدین و
لبخند میزنین ....
شما دوباره برگشتین تا چک کنین که
شماره 7 رو داشته یا نه؟
و من مطمئنم که اگه شما دوباره به
بالا برگردین حنما شماره 7 رو پیدا
میکنین ....این مال اینه که شما بهش
توجه نکردین
شما دوباره بر میگردین بالا ولی
باز هم شماره 7 رو پیدا نمیکنین ..
البته که من با شما شوخی کردم و
این نشون میده که شما به خودتون هم
اعتماد نمیکنین و هرچی بقیه بگن
باور میکنین
و این قدر سرگرم خوندن این ایمیل
بودین که حتی توجه نکردین که این
لیست شماره 7 نداشت ..
یهو نگاه میکنی می بینی خانواده ات
که 3 نفر بیشتر نیستن ؛ 4 یا 5 خط
موبایل دارن
حالی که میز بغل دستی تو نشسته
رابطه ات با اقوام و دوستانی که
آدرس ایمیل ندارن رو به وخامت میره
و تو به سختی میتونی باهاشون
ارتباط داشته باشی
پارک میکنین ..بعدش موبایلتون رو
در میارین و به خونه زنگ میزنین که
بیان کمک و چیزایی که خریدین رو از
ماشین پیاده کنن .
موبایلتون ترک میکنین باعث میشه
استرس تمام وجودتون رو بگیره و
دوباره با عجله برگردین خونه تا
ورش دارین در حالی که قبلا بدون
موبایل 20-30 سال از عمرتون رو
گذروندین و بدون هیچ مشکلی
هر آگهی تلویزیونی یه آدرس
اینترنتی هم زیرش داره
صبحها قبل از خوردن چایی و قهوه
تون تا بلند میشین اولین کاری که
میکنین سر زدن به اینترنت هست
میخونین سرتون رو تکون میدین و
لبخند میزنین ....
شما دوباره برگشتین تا چک کنین که
شماره 7 رو داشته یا نه؟
و من مطمئنم که اگه شما دوباره به
بالا برگردین حنما شماره 7 رو پیدا
میکنین ....این مال اینه که شما بهش
توجه نکردین
شما دوباره بر میگردین بالا ولی
باز هم شماره 7 رو پیدا نمیکنین ..
البته که من با شما شوخی کردم و
این نشون میده که شما به خودتون هم
اعتماد نمیکنین و هرچی بقیه بگن
باور میکنین
و این قدر سرگرم خوندن این ایمیل
بودین که حتی توجه نکردین که این
لیست شماره 7 نداشت ..
در زندگی هر کدام از ما ممکنه فراز و نشیب های بسیار زیادی وجود داشته باشه. ممکنه بعضی وقتها ما دچار مشکلاتی بشیم که اکثراً خودمون اونها رو رقم زدیم و زمانیکه با اونها دست و پنجه نرم می کنیم ممکنه شکست بخوریم و این شکست رو دست تقدیر و سرنوشت و ... بدونیم. در صورتیکه اصلاً اینطور نیست. بلکه خود ما همه کارها رو انجام دادیم. بهتره توی زندگیمون همیشه قدر اون چیزی که هستیم رو بدونیم و همه تلاشمون در این باشه که روز به رزو بهتر بشیم.
لئوناردو داوینچی به هنگام کشیدن تابلوی شام آخر، دچار مشکل بزرگی شد. او می بایست نیکی را به شکل ((عیسی)) و بدی را به شکل ((یهودا )) یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر میکرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدلهای آرمانی اش را پیدا کند. روزی در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان همسرا یافت. جوان را به کلیسا دعوت کرد و تابلو را به او نشان داد. سپس جوان را به کارگاهش برد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت.
سه سال گذشت، تابلو شام آخر، تقریباً تمام شده بود اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار آورد که نقاشی روی دیوار را زودتر تمام کند. نقاش، پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژنده پوش و مستی را در جوی آبی یافت.
از دستیارانش خواست او را به کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمیفهمید چه خبر است به کلیسا آوردند. دستیاران داووینچی سرپا نگهش داشتند و در همان حالت، داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بود، طرحی کشید.
وقتی کار تمام شد، گدا که دیگر مستی از سرش پریده بود، چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت:
- ((من این تابلو را قبلاً دیده ام))
داوینچی شگفت زده پرسید:
- ((کجا؟))
- سه سال پیش، قبل از اینکه همه چیزم را از دست بدهم، زمانی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم و زندگی زیبایی داشتم، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدتی نقاشی چهره عیسی بشوم.
جوانی که روزی از چهره اون داوینچی نیکویی رو کشیده بود تونست خودش رو به جایی برسونه که تبدیل به تاریکی و زشتی بشه. ما انسانها خیلی وقتها به خاطر اینکه دوست داریم خودمون رو با دیگران مقایسه بکنیم و یا حتی خودمون رو کمتر از اونها بدونیم و سعی کنیم کارهای اونها رو انجام بدیم، خودمون رو از دست می دیم. کمی به اون چیزی که خدا ما رو برای اون آفریده فکر کنیم. قدر اون چیزی که هستیم رو بدونیم.
حرفم رو با یک بیت شعر و چند جمله تموم می کنم:
مولوی:
ساعتــی میزان اینی، ساعتــی میـــــــــــزان آن
یک نفس میزان خود باش تا شوی موزون خویش
ما سه چهارم از اصالت وجودی خود را به قیمت شبیه شدن به دیگران از دست می دهیم.
به دنیا آمده ای، درست مانند کتابی باز و نانوشته، باید سرنوشت خود را رقم زنی، خود و نه کس دیگر.
خالق سرانجام خود باش. همچون بذر بمانی و بمیری اما می توانی گل باشی و بشکفی، می توانی درخت باشی و ببالی.
تاقچـه بالا بگذار یم و «نــــــه» آغاز کنیم
مطلبی هست در این باره عیان می گویم
بشنویـــم و همــه را مُطلع از راز کنیــم
جمله کون و مکان در کنف همّت ماست
از خوشی بال در آورده و پــرواز کنیــم
نوگلان! عاشق هر عشوه و قهری نشـــــوید
جای آن است، که ناز از پی هم ساز کنیم
تیز باشید هلا، ای پسران دم بخـــت
موقع عقد، شروط خودمان ساز کنیـم
گر چه زیبا و قشنگند نگاران چون «قو»
بهر رو کم کنی ایشان به مثل«غــــاز»کنیــم
نهراسیـــم که شایـــد نظرش برگــردد
یا مبادا که دمی ترس ز انباز کنیم!
آن قدر هست که هر یک گل خود برچینیم
قبل چیدن ،همه را جمـــله ورانداز کنیـــم!
«مریم»و«یاسمن»و«لاله»و گل های دگر
«سوسن»و«قاصدک» و یاد«گل ناز» کنیـم!
رسم عاشق کشی افسانه شود در عالم
بهر معشوقه کشی ، خلق هم آواز کنیم!
بارها جنس مونث دلمان بشکسته است
زین سپس خون به دل دلبر طناز کنیــم
در جهیزیِه، ز او بنز و پروتون خواهیم
قصد یک باغچه و خانه ی دلبــــاز کنیــم!
سیرت خوب که شرط است در این کار، عزیز
اجتنــاب از صنــم خــانه بر انـــــداز کنیــــم
گل بچـینیم ؛ مبادا که سریعـــاً گوییـــــم
«بع…له» را و همه رشتــه ی خود باز کنیــــم
با چنین وضعی اگر طالب همسر گشتیم
نازها بهر وی از پشــت هم آغاز کنیـــم!
روزی یک انسان با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'
هنگامی که حضرت موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که حضرت عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که حضرت محمد(ص) وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد
کاری بکن ای دوست که وقت رفتن جمعی به تو گریان وتو باشی خندان
بازم دوباره
نگاهِ تلخو
باور نداره
داره می خنده
وقتی که گریه ست
میگه ستاره
چشم انتظاره
چشم انتظارِ
یه قطره بارون
که جاشه با عشق
تو دلِ زندون
چشم انتظارِ
بودنِ با هم
تا تهِ دنیا
همدم و همدم
شاده تـرانه
وقتی تو هستی
اگه نخوای که
با شب برقصی . . .
ماسه ها ترسیم میکرد.شاید فکرمیکرد که هرچه این قلب را بزرگتر درست کند
یعنی اینکه بیشتر دوستش دارد.بعدازاینکه قلب ماسه ایش کامل شد سعی کرد با
دستهایش گوشه هایش راصیقل دهد تا صاف صاف شود.شاید میخواست وقتی
دریاآن را باخود میبرد این قلب ماسه ای جایی گیرنکند.اززاویه های مختلف به
آن نگاه کرد.شاید اینطوری میخواست انرابهتربشناسد ومطمئن شودهمان چیزی
شده که دلش میخواست.به قلب ماسه ایش لبخندی زدوازروی شیطنت هم یک چشمک
به قلب ماسه ایش هدیه داد.دلش نیامد تا یک تیرماسه ای رابه قلب ماسه ایش
شلیک کند.برای همین هم خیلی آرام چوبی راکه دردستش بود مثل یک پیکان روی
قلب ماسه ایش کذاشت.حالا دیگرکامل شده بود و فقط نیاز به مراقبت داشت.
نشست پیش قلب ماسه ایش وبادستش قلب ماسه ای را نوازش کرد و درسکوت
به قلب ماسه ایش قول دادتا همیشه مراقب او باشد.برای اینکه باد قلب ماسه ایش
راندزددبادستهایش یک دیوار شنی دور قلبش درست کرد. دلش میخواست تا پیش
قلب ماسه ایش بمانداماوقت رفتن بود..نگاهی به قلب ماسه ای کردو رفت.چند
قدم دورنشده بودکه دوباره برگشت.وبه قلب ماسه ایش قول دادکه زود برگردد و
بقیه را را دوید.فرداصبح دخترک درراه برای قلب ماسه ایش گلی چید و رفت
به دیدنش.وقتی به قلب ماسه ایش رسیدآرام همانجا نشست و گلها راپرپر کرد
و برروی قلب ماسه ایش ریخت.......
قلب ماسه ایش باعبور چرخ یک ماشین شکسته شده بود
در عظمت عشقش در والائی ارزش هایش
ودر شادی و سرور تقسیم شده اش نهفته است
بزرگی و شان انسان در بزرگی و شان افکارش
در ارزش تجسم یافته اش در چشمه هائی که روحش از آن سیراب می گردد
و در بینشی که بدان دست یافته نهفته است
بزرگی و شان انسان در بزرگی و شان حقیقتی است که بر لبان جاری می سازد
در یاری و مساعدتی که بذل می کند در مقصدی که می جوید
و در چگونگی زیستن او نهفته است.
«سی.ان.فلین»
شاگرد در حالیکه یکبار دیگر به زمین خورد، گفت: شما امروز به من هیچ آموزشی ندادید.
استاد پاسخ داد:آموزش دادم، اما به نظر می رسد شما چیزی نمی آموزی. من در حال آموزش این مطلب هستم که چگونه باید با اشتباهات زندگی مبارزه کرد.
- وچگونه باید مبارزه کرد ؟
استاد گفت: همانگونه که باید با زمین خوردن های شما مبارزه کرد. به جای لعنت فرستادن به زمینی که بر روی آن سر خورده و سقوط می کنی ، باید به دنبال آن چیزی باشی که باعث لغزیدن های تو می شود.
اگر بتوانم یک زندگی را از درد تهی سازم و یا رنجی را فرو نشانم
اگر بتوانم سینه سرخ مجروحی را کمک کنم تا دوباره به لانه خویش باز گردد
آنگاه زندگی ام بیهوده نبوده است.
"امیلی دیکسون
تا اینکه فهمیدم
کسی که باید درها را باز می کرد
خودم بودم
مـن چـنینم کــه نمودم دگر ایشان دانند
عاقـلان نقـــطه پـرگــــار وجــودنــد ولـــی
عـشـــق داند که درین دایره ســرگردانند
جلوه گاه رخ او دیــده من تــنها نـــیست
ماه و خوررشــید همین آیینه میگردانند
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود،
صحنه پیوسته بجاست،
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...
آنجا که کین است ،بادا که عشق آورم.
آنجا که تقصیر است ،بادا که بخشایش آورم.
آنجا که تفرقه است،بادا یگانگی آورم.
آنجا که خطا است،بادا که راستی آورم.
آنجا که شک است،بادا که ایمان آورم .
آنجا که نومیدی است ،بادا که امید آورم.
آنجا که ظلمات است،بادا که نور آورم.
آنجا که غمناکی است ،بادا که شادمانی آورم.
خداوندا ،بادا که بیشتر در پی تسلی دادن باشم تا تسلی یافتن،
در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن،
در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن.
چه با دادن است که می گیریم،
با فراموشی خویشتن است که خویشتن را باز می یابیم ،با بخشودن است که بخشایش به کف می آوریم،
با مردن است که به زندگی بر انگیخته می شویم.
باهمیم توبازی های روزگار ازدرون هم ولی بیخبریم
زندگی تولد یک خاطره است انگاری شروع یک نمایشه
کاشکی ازدنیای این خاطره ها سهم ما تموم خوبیها بشه
توی پشت صحنه ی غریب دنیای ما خوبی وبدی میمونه یادگار
زندگی برای ما یه خاطرست ازتمام قصه های روزگار
بهتره به قلبامون دروغ نگیم زندگی هرطورکه باشه میگذره
من و تومسافریم تواین روزها مثل خورشیدتونگاه پنجره
هممون پشت نقاب صورتک همیشه ازصبح تا شب قایم میشیم
واسه پنهون کردن گریه هامون روی قلب و روحمون خط میکشیم
اگه بازازروزگاردلت گرفت لحظه ها ثانیه هات ابری شدن
بیا با من . بیا با من
ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است
زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند
( مونتسکیو)
ولی از این دو دردناک تر این است که ندانی
باید صبر کنی یا فراموش
می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم
بچه ای می خواسته شعر بخواند. او در ذهن کودکانه خود، شعرهای:
" یه توپ دارم قلقلیه، سرخ و سفید و آبیه
می زنم زمین هوا می ره، نمی دونی تا کجا می ره"
را با شعر:
" شبا که ما می خوابیم، آقا پلیسه بیداره"
ترکیب کرده و می خواند:" شبا که ما می خوابیم... نمی دونی تا کجا می ره!!"
درروزگار خیلی دوری چوپانی عاشق دختر یک پادشاه بسیار ظالم میشه.
پادشاه از این موضوع باخبر میشوه ودستور دستگیری چوپان را میده.
پادشاه خیلی تلاش میکنه که بفهمه چوپان به کدوم یک از دخترهاش عاشق شده.
ولی چوپان هیچ چیز نمیگه.
پادشاه یک بازی برای چوپان آماده میگنه.قرارمیشه که تمامی دختر هاش رو از
جلوی چوپان بگذرونه.هرچی باشه بادیدن عشقش قلب چوپان به تپش می افته و
هیجان زده میشه.وبا کشتن دخترش چوپان رو به سزاش میرسونه.
دختر ها یک به یک از جلوی چوپان رد میشن.
زیباترین دختر دنیا یعنی عشق
چوپان نیز ازجلوی چشمش میگذره
اما کوچکترین تغییری در چوپان ایجاد نمیشه.
چوپان به خاطر درامان ماندن عشقش از خطرمرگ که باهیجان زده شدن اون اتفاق می افتد
سیاهی هردو چشمش رو کور کرده بود.
روشنایی چشمان چوپان
بخاطر عشقش خاموش مشیوند.
عشق یعنی این
در برنامه ای دیدم از دختر بچه ای خواستند شعر بخواند و او شروع کرد به خواندن ترانه ای از اندی
خانم ها مثل رادیو هستند
هر چی می خواهند می گویند ولی هر چه بگویی نمی شنوند
خانم ها مثل شبکه اینترنت هستند
از هر موضوعی یک فایل اطلاعاتی دارند
خانم هامثل چسب دوقلو هستند
اگر دستشان با گوشی تلفن مخلوط شد, دیگر باید سیم را برید
خانم ها مثل موتور گازی هستند
پر سر و صدا , کم سرعت , کم طاقت
خانم ها مثل رعد و برق هستند
اول برق چشمهاشون می رسه , بعد رعد صداشون
خانم ها مثل لیمو شیرین هستند
اول شیرین و بعد تلخ می شوند
خانم ها مثل موبایل هستند
.هر وقت کاری مهم پیش می آید در دسترس نیستند
خانم ها مثل گچ هستند
اگر چند دقیقه مدارا کنید آنچنان سخت می شوند که هیچ شکلی نمی گیرند
خانم ها مثل کنتور برق هستند
هر از چند سالی یکبار سن آنها صفر می شود
خانم مثل فلزیاب هستند
هرگاه از نزدیکی طلافروشی رد می شوند عکس العمل نشان می دهند
خون بهای عشق را پرداختم
من غرور آخرین پروانه ام
من زنم فریاد ، من دیوانه ام
خون بهای عشق را پرداختم
من غرور آخرین پروانه ام
من زنم فریاد ، من دیوانه ام
خون بهای عشق را پرداختم
من غرور آخرین پروانه ام
من زنم فریاد ، من دیوانه ام
بس که تک خال محبت زمین انداختیم
سخن نیک را از هر کسی ، هر چند به آن عمل نکند ، فرا گیرید . حضرت امام محمد باقر (ع)
عزت ا... ضرغامی:" علت بدحجابی برخی دختران، تمایل آنان به ازدواج است."
اگر پوشیده باشیم، می گویند دلش شوهر می خواهد.
اگر پوشیده نباشیم می گویند دلش شوهر می خواهد.
اگر بخواهیم شوهر کنیم می گویند برای همین حجابش را رعایت نمی کند.
اگر نخواهیم شوهر کنیم می گویند برای همین حجابش را رعایت نمی کند.
اگر بخواهیم شوهر کنیم می گویند برای همین حجابش را رعایت می کند.
اگر نخواهیم شوهر کنیم می گویند برای همین حجابش را رعایت می کند!
. دائما به شوهرتان بگویید : ولی خودمونیم ها ، تو بیریخت ترین خواستگارم بودی !
. غذای شور و سوخته جلوی شوهرتان بگذارید و قبل از اینکه به غذا لب بزند بگویید : اینقدر بدم میاد از مردایی که از غذای زنشون ایراد می گیرن !
. هروقت شوهرتان برای شما دسته گل خرید ، بگویید : اِ ، باغچه همسایه چه گلهای قشنگی داره ! چرا کندیشون ؟!
. هر وقت شوهرتان برای شما حرفای عشقولانه زد ، به طرز فجیعی از ته حلق بگویید : هوووووووووووووووووق !
. هر وقت مادر شوهرتان منزل شما دعوت بود ، به او محل نگذارید و بروید توی اتاقتان روزنامه بخوانید !
هر وقت دیدید شوهرتان مشغول تماشای مسابقه فوتبال می باشد ، به بهانه تماشای عمو پورنگ ، سریع کانال را عوض نمایید !
دائماً در حضور شوهرتان ، از عرضه و توانایی های مردان دیگر تعریف کنید !
برای تولد شوهرتان ، مسواک وخمیر دندان کادو بگیرید و بگویید که عزیزم امیدوارم صد سال زنده باشی و دیگه هیچوقت دهنت بوی گند نده !
اگه شوهرتان با کلی قرض و قوله و وام گرفتن ، برای کادوی تولدتان یک عدد پژو 206 آلبالویی خرید ، با دلخوری بگویید : اگه با خواستگار قبلیم ازدواج می کردم حتما برام یه ماکسیما می خرید !
هر وقت دیدید که شوهرتان با خیال راحت خوابیده است ، برای ضد حال زدن به او بگویید : عزیزم میدونی اگه الان مهریم رو مطالبه کنم باید بری گوشه زندان بخوابی ؟!
هر 5 دقیقه یکبار به محل کار شوهرتان زنگ بزنید و بگویید : عزیزم فقط می خواستم مطمئن بشم که تلفنت مشغول نیست و حواست جمع کارته !
هر سال در سالگرد ازدواجتان به همسرتان بگویید : عزیزم ، انگار همین چند سال پیش بود که در یک لحظه خر شدم و بله رو گفتم !
از همسرتان معنای عشق را بپرسید و بعد از اینکه 2 ساعت عشق را تفسیر کرد و برایتان داستان های عشقی تعریف کرد ، به او بگویید : ابله ! عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه ، دروغه خُله ، دروغه !
هر وقت ، شوهرتان رازی را برایتان گفت و از شما خواست که پیش خودتان بماند و به کسی نگویید ، سعی کنید ، کسی از دوستان ، فامیل و همسایه ها نماند که این راز به گوشش نرسد !
و هر وقت به دلیل عمل به توصیه های بالا ، شوهرتان تصمیم به طلاق دادن شما گرفت ، با توجه به قحطی شوهر در جامعه ، با چشمانی پر از اشک به او بگویید : منو ببخش عزیزم. و بعد از اینکه کاملا خر شد ، عمل به توصیه های بالا را از نو تکرار نمایید !!!
در بررسی هایی که بر روی شکل ابروها و رابطه آنها با شخصیت انسان انجام گرفته است،
دانشمندان به این نتیجه رسیده اند که هر شکلی از ابرو با شخصیت صاحب آن رابطه دارد.
در اینجا به چند شکل از ابروها و رابطه آنها با شخصیت افراد اشاره می شود
در بررسی هایی که بر روی شکل ابروها و رابطه آنها با شخصیت انسان انجام گرفته است،
دانشمندان به این نتیجه رسیده اند که هر شکلی از ابرو با شخصیت صاحب آن رابطه دارد.
در اینجا به چند شکل از ابروها و رابطه آنها با شخصیت افراد اشاره می شود:
۱- ابروهای نرم و کم پشت نشانه ناپختگی و بی تجربگی است.
۲- ابروهای پرپشت نشانه تحرک زیاد و پرانرژی بودن است.
۳- ابروهای بلند نشانه ثبات شخصیت و تلاش و کوشش فراوان است.
۴- ابروهای کوتاه نشانه عدم استواری و خیالاتی بودن است.
۵- ابروهای پیوسته نشانه حساس بودن است.
۶- ابروهای دور از هم نشانه ضعف و انزوا طلبی و ناپختگی است.
۷- ابروهای نزدیک به چشمها نشانه اراده قوی و تمرکز ذهن است.
۸- ابروهای صاف نشانه شخصیت محکم و لجباز است.
۹- ابروهای کمانی نشانه نیرو و نشاط و گرمی است.
۱۰- ابروهایی که انتهای آنها به سمت بالاست نشانه جرأت و نشاط و شادمانی است.
۱۱- ابروهایی که انتهای آن افتاده است نشانه پیچیدگی شخصیت و اضطراب است
یه فایل ZIP دانلود می کنی به جز آنفولانزای مرغی تمام ویروس ها توش هستن !!
تو جستجوگر عکس گوگل تایپ میکنی کرگدن عکس خودت رو پیدا می کنه !!
بعد از کلی کار و خستگی میری اینترنت می بینی یاهو و گوگل هم فیلتر شدن !!
داری واسه استادت ایمیل ( التماس واسه نمره ) می زنی یهو کارتت تموم میشه !!
میری تو یه سایتی انقدر دنبال یه لینک می کنی تا آخرش مخت هنگ می کنه !!
سایتت رو با هزار بدبختی تو گوگل ثبت می کنی وقت جستجو میافته صفحه 400 !!
میری تو کافی نت دانشگاه میبینی فقط سایت LABAIK.COM بازه !!!!
سه ساعت یه فایل و دانلود می کنی ( بدون DAP ) به 99% که میرسی یهو RESET میشی !!
رو لینک فقط بالای 18 سال کلیک میکنی میری تو سایت عمو پورنگ
جواب سلام را با علیک بده ،
جواب تشکر را با تواضع ،
جواب کینه را با گذشت ،
جواب بی مهری را با محبت ،
جواب ترس را با جرأت ،
جواب دروغ را با راستی ،
جواب دشمنی را با دوستی ،
جواب زشتی را به زیبایی ،
جواب توهم را به روشنی ،
جواب خشم را با صبوری ،
جواب سرد را به گرمی ،
جواب نامردی را با مردانگی ،
جواب همدلی را با رازداری،
جواب پشتکار را با تشویق ،
جواب اعتماد را بی ریا ،
جواب بی تفاوتی را با التفات،
جواب یکرنگی را با اطمینان،
جواب مسؤلیت را با وجدان ،
جواب حسادت را با اغماض،
جواب خواهش را بی غرور،
جواب دورنگی رابا خلوص،
جواب بی ادب را با سکوت ،
جواب نگاه مهربان را با لبخند ،
جواب لبخند را با خنده ،
جواب دل مرده را با امید ،
جواب منتظر رابا نوید ،
جواب گناه را با بخشش،
و جواب عشق چیست جز عشق ؟
همیشه جوابه های ، هوی نیست .
جواب خوبی را با خوبی بده .
جواب بدی را هم با خوبی بده .
هیچ وقت جواب سر بالا نده .
هیچ وقت هیچ چیز و هیچ کس را بی جواب نگذار.
وتا آخر نــفس دیوانه هستـــــم
ندارم شرمی از دیــوانــــگی ها
چو بین عالمی دیـوانه رستــــم
زمانی عاقل وفرزانه بودم
ولی در عاقلی خود را شکستم
کنون دیگر شدم رنگ جـــماعت
به مجنونی به هر محفل نشستم
وتا آخر نــفس دیوانه هستـــــم
ندارم شرمی از دیــوانــــگی ها
چو بین عالمی دیـوانه رستــــم
زمانی عاقل وفرزانه بودم
ولی در عاقلی خود را شکستم
کنون دیگر شدم رنگ جـــماعت
به مجنونی به هر محفل نشستم
مذاهب متعدد هستند اما هدف یکی است.
لباس ها متعددند اما الیاف یکی است.
جواهرات بسیارند اما طلا یکی است ».